برایمان عادی شده بود که در مالزی راه برویم و مالایی ها از ما سوال کنند، ایرانی هستید، بگوییم بله.
بَگویند رییس جمهورتان خیلی محبوب است ولی این روزها که این جمله را می شنوم خصوصا از راننده های تاکسی،
گلویم فشرده می شود؛ دلم می خواهد خودزنی کنم.
این یعنی این که فضا کاملا ایرانی شده است و با غذاهای اینجا کنار آمده ایم.

اما نکته قابل تامل این که ما یک میهمان مالایی، چینی تبار داشتیم که این غذاها را برای معرفی فرهنگ خودمان برایش پخته بودیم.
وسط خوردن غذا بودیم که دوست ایرانی من شروع کرد به توضیح دادن درباره نحوه درست کردن غذا و گفت توی قیمه گوشت گاو ریخته است، یک دفعه انگار که برق سه فاز به طرف وصل کرده باشند، هی می پرسید کجاست گوشت گاو؟
دوست من هم فکر می کرد طرف نمی تواند گوشت ها را پیدا کند، با چنگال گوشت ها را به او نشان می داد.
حالا نگو طرف بودایی، سبزی خوار بود که تازه ما موجود مقدسشان یعنی گاو را پخته بودیم وداشتیم به خوردش می دادیم.
بعدش کلی اظهار تاسف کردیم و البته خندیدیم.

مراسم خواندن دعا در معبد


روحانیون بودایی با گل آب مقدس را بر روی بوداییان می پاشند.

روشن نمودن شمع

روحانیون بودایی در کنار مجسمه بودا

سجده بوداییان در مقابل مجسمه بودا

مراسم لایتینگ( روشنایی) برای صلح و سلامتی

تریین قدیمی ترین معبد کوالالامپور در این مراسم
دوبرابر مبلغ داخل کشور پول دادم هر آن چه فرم بود،پر کردم، سه بار مدارکم را دادم و پس گرفتم تا بالاخره کار تمام شد.
جالب ترین سوال موجود در فرم ها نوشتن سوابق شغلی فرد طی هفت سال گذشته فرد بود.
کپی شناسنامه و کارت ملی ام همراهم نبود و باید از دستگاه کپی آنها استفاده می کردم و برای هر کپی ۲۰ سنت معادل ۶۰ تومان خودمان می پرداختم و بخش جالب تر آن این بود که دستگاه کپی توسط یک آقایی از آن طرف خاموش می شد تا اطمینان حاصل شود، پولش را می پردازید.
راستش شماره پلاک خانه پدریم را هر چه فکر کردم یادم نیامد، فقط می دانستم بین ۱ تا ۱۰ است و شانسی یک چیزی نوشتم.
کل فضای سفارت ایران کوچک به نظر نمی رسید ولی بخش کنسولگری آنقدر کوچک بود که با توجه به حجم مراجعه کنندگان شلوغ وبی نظم به نظر برسد و فضا برای حرکت نباشد و برای هر چیز مدتی معطل شوی ولی انصافا رفتار پرسنل آنها بد نبود.
موقع برگشتن عصبی شده بودم تا یادم نرود، کجا بودم.
سه روز قبل از "کانتری هایت" که محل سابق زندگی ما در بیست دقیقه ای کوالالامپور اسباب کشی کردیم به "ایست لیک" که تقریبا مرکز کوالا تلقی می شود و از شر حرفهای بچه ها راحت شدیم که به ما می گفتند شما در فارست (جنگل) زندگی می کنید وقتی داشتم به تغییر مکان زندگی مان فکر می کردم، تازه این حس در من به وجود آمد؛ که عکسهای خانه ام را بگذارم در این پست.
عکس بالا محیط اطراف خانه مان بود و عکس پایین خانه ام بود به شماره جی سی اس- پی ۴ ، طبقه دوم.

این هم عکس دریاچه اطراف خانه قبلی مان که برای رفتن به کلاب ورزشی از آن عبور می کردیم.

این آقایی که کنارش ایستاده ام معلم آمریکایی ما است که دو متر و شش سانت قد دارد و مقایسه قد من در کنارش خیلی خنده دار است.
در ضمن در این مسجد مسلمانان باید لباس آبی و سایر ادیان باید لباس صورتی بپوشند و همانطور که می بینید" والتر" چون مسیحی است صورتی اش را پوشیده و جالب این جاست که آنها را در صحن داخلی مسجد هم راه ندادند.
الان اینجا که من نشسته ام روبرویم یک آمریکایی یک کم اخمو نشسته و در میز بغلی اش دو تا پسر آلمانی یکی شان واقعا زیباست یک مرد ایتالیایی هم اغلب می آید اینجا که با پسرهای ایرانی رابطه خیلی خوبی دارد و تقریبا هر روز با آنها گپ می زند، همینطور چینی ها، مالایی ها و غیره...
برای ما که در کشوری با ملیتهای محدود زندگی کردیم خیلی تجربه جالبیه؛ دقیقا سر هر میز یک ملیت و چیزی هم که اینجا یاد می گیری این است که به همه لبخند بزنی و این یک مقدار از خشونت تربیت اجتماعی ما فاصله دارد.
ما چون تقریبا هر روز می آییم اینجا حتی پرسنل آشپزخانه رستوران این کلاب با ما سلام و علیک می کنند و اگر یک روز نیاییم از ما سوال می کنند، خوبی؟ آخر دیروز نبودی.
اینجا خیلی راحت از زیبایی ظاهری آدمها تعریف می کنند و واقعا هم چیزی دنبالش نیست و تو هم در نقش یک آدم متمدن مجبوری لبخند بزنی و تشکر کنی.
حتی کارگر خانومی که چهارشنبه های هر هفته می آید ویلاهای ما را تمیز می کند، دفعه قبل به من گفت: چون توخودت خوشگلی، ملافه خوشگل می اندازم روی تختت.
خیلی تجربه جالبی است که آدم از بیرون به کشورش، مردم و فرهنگش نگاه کند این فاصله گرفتن از مرزهای جغرافیایی آدم خیلی می تواند برای آدم مفید باشد؛ واقعا از این بخش سفرم راضی هستم.
برای آدمی مثل من که عاشق ترشی است و هرگز غذاهای شیرین نمی خورده و هنوز هم علی رقم پی گیری های متعدد نتوانسته هیچ نوع ترشی اعم از آب لیمو، سرکه، آب غوره و ... پیدا کند، مصیبت عظمایی است.
هر آدم مالایی را هم که می بینم و از من سوال می کند مالزی را دوست داری یا نه؟ عرض می کنم که چرا غذاهایتان همه چرب و شیرین است ولی راه به جایی نمی برم.
لیمو ترش تنها پدیده یافت شده طی این مدت است که از وجودش متشکرم.
اما دیروز اتفاقی افتاد که خیلی خوشحالم کرد و خانواده ام با پست برایم زعفران ساییده شده ای که فرستاده بودند به دستم رسید تا بخشی از مشکلات غذایی من این جا حل شود.
درست است که تغییر آب و هوا تغییر غذایی ایجاد می کند ولی نه تا این اندازه که ما بتوانیم غذای مالایی ها را بخوریم.
از همه وحشتناک تر این که ما اینجا باید همه مواد غذایی را از اول تست کنیم با این فرض که از بین همه آنها چیز قابل خوردنی پیدا کنیم این تلاشهای ناموفق مصداق واقعی پول دور ریختن است و در سطل زباله ما تقریبا هر شب مواد" ترای" شده ناموفق وجود دارد.
بعضی مواقع با بچه ها قرار می گذاریم مثلا هر کدام یکی از انواع پنیر را بخریم تا بفهمیم کدام با ذائقه ما سازگار است، مصداق واقعی شکم گرسنه هستم من اینجا، مسلمانان فریاد.
پی نوشت۱: خدمت دوستان عرض کنم که اینجا حتی" مک دونالد" و" کی اف سی" هم مزه رایج در سایر کشورها را نمی دهد و طعم همان ادویه های حال به همزن مالایی را می دهد، بارها امتحان کرده ایم ما.
پی نوشت۲: جایی که کالج ما هست خارج از شهر کوالا لامپور است در فاصله ۲۰ دقیقه ای و از رستوران های ایرانی فاصله داریم و رستوران های ایرانی اینجا هم طعم درست و حسابی ندارد و قدیمی ها توصیه می کنند، غذای ایرانی را فعلا فراموش کنید؛ برای ادامه زندگی در اینجا.
پی نوشت۳: دیروز رفتیم یک فروشگاه جدید کشف کردیم و آنقدر ازش خرید کردیم که همه با تعجب به ما نگاه می کردند که انگار اینها از قحطی فرار کردند و الان حس بهتری دارم.
جالب اینجاست که فشن عربهاست و هر روز هم خودشو یک مدلی درست می کند و مثل اکثر عربهای سعودی خرپول است و خیلی کارها می کند که ما پولشو نداریم.
امروز من بهش گفتم عمده ترین تفاوت تو و بن لادن چیه؟ گفت: هیچی اون ریش داره من ندارم گفتم یعنی می خوای الان منو بکشی؟ گفت : نه اجازه داری زندگی عاشقانه ات را ادامه بدهی و با هم خندیدیم.
حیف که الان عکسشو ندارم ولی قول می دهم عکسشو بذارم تو وبلاگم طی فردا و پس فردا.
دیروز سخنرانی کلاسی ما راجع به ورزشهای غیر معمول در کشورها بود و پسرها از ته کلاس به زبان فارسی می گفتند "اوساما" راجع به پرش با ملخ در عربستان حرف بزن.
می دانید نکته جالب توجه راجع به نسل جدید عربها چیه؟ این که پسرهای هم کلاسی های ما در سخنرانی های کلاسی می گویند پدران ما چند تا زن دارند ولی ما به این نتیجه رسیدیم که کار خوبی نیست و ما می خواهیم فقط یک زن بگیریم!!!
اما در ایران ما داریم قوانین چند همسری را شدت می دهیم و قانونی تر می کنیم، راستی دارد جای ما و عربها عوض می شود؟
اولین احساس آدم در مالزی بودن در یک کشور ایده الیستی اسلامی آزاد است و مجموع اسلام و آزادی را با هم می توان در آن دید. خونگرمی، مهربانی و احترام به دیگران بقیه مواردی است که در برخورد با مردم اینجا می توان دید و در ضمن مثل اروپا دید منفی نسبت به ایرانی ها ندارند.
تکیه کلامشان هم " لا" است که ما هر جا می رویم ادایشان را در می آوریم و بهشان می گوییم: اوکی لا ، یس لا، نو لا و آنها هم هر هر می خندند به جای ناراحت شدن؛ یکبار یک فروشنده ای که کلی ادایش را در آوردم آخر سر بهم گفت: بای بای لا.
نزدیک ویلای ما یک کلاب هاوس است که ما بعداز ظهر ها می آیم اینجا و الان هم من همانجا هستم یک ویتر مالایی اینجا است که هر وقت من می آیم برای من آب معدنی سرد می آورد بعضی مواقع چند بار و رایگان و برای بقیه بچه ها نمی آورد. تو گرمای اینجا هم آب معدنی حکم آب حیات را دارد و بچه ها کلی به من می گویند بیا با هم بریم که به خاطر تو به ما هم بده و این موضوع کلی سوژه خنده است اینجا.
پی نوشت ۱: الان اینجا رگبار شدیدی گرفته که باید برایش نماز وحشت خواند ولی اینترنت وایرلس قطع نشده و من دارم باهاش کار می کنم و اینها سرویس دهی به مردمی است که تا دو دهه قبل بالای درخت نارگیل و موز بودند.