تبليغاتX
وب نوشته های مریم ابراهیمی
یادداشت ها و نظرات
 

برایمان عادی شده بود که در مالزی راه برویم و مالایی ها از ما سوال کنند، ایرانی هستید، بگوییم بله.

بَگویند رییس جمهورتان خیلی محبوب است ولی این روزها که این جمله را می شنوم خصوصا از راننده های تاکسی،

 گلویم فشرده می شود؛ دلم می خواهد خودزنی کنم.

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 19:15 توسط مریم ابراهیمی |

عکسی را که مشاهده می فرمایید متعلق است به غذا پختن ما، آن هم غذاهای ایرانی است شامل قیمه بادمجان، پوره سیب زمینی، کشک بادمجان، سبزی خوردن، سالاد و...

این یعنی این که فضا کاملا ایرانی شده است و با غذاهای اینجا کنار آمده ایم.

  party

اما نکته قابل تامل این که ما یک میهمان مالایی، چینی تبار داشتیم که این غذاها را برای معرفی فرهنگ خودمان برایش پخته بودیم.

وسط خوردن غذا بودیم که دوست ایرانی من شروع کرد به توضیح دادن درباره نحوه درست کردن غذا و گفت توی قیمه گوشت گاو ریخته است، یک دفعه انگار که برق سه فاز به طرف وصل کرده باشند، هی می پرسید کجاست گوشت گاو؟

دوست من هم فکر می کرد طرف نمی تواند گوشت ها را پیدا کند، با چنگال گوشت ها را به او نشان می داد.

حالا نگو طرف بودایی، سبزی خوار بود که تازه ما موجود مقدسشان یعنی گاو را پخته بودیم وداشتیم  به خوردش می دادیم.

بعدش کلی اظهار تاسف کردیم و البته خندیدیم.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 16:13 توسط مریم ابراهیمی |

دبروز ۵ می تولد بودا بود که توسط بوداییان جهان به خصوص کشورهای آسیای جنوب شرقی جشن گرفته شد.

booda10

                                      مراسم خواندن دعا در معبد

booda9

booda8

   روحانیون بودایی با گل آب مقدس را بر روی بوداییان می پاشند.

           booda7

                                   روشن نمودن شمع

booda 5

                                      روحانیون بودایی در کنار مجسمه بودا

             booda3

                          سجده بوداییان در مقابل مجسمه بودا

booda1

                               مراسم لایتینگ( روشنایی) برای صلح و سلامتی

booda

                               تریین قدیمی ترین معبد کوالالامپور در این مراسم

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 9:3 توسط مریم ابراهیمی |

امروز برای تعویض گذرنامه رفتم سفارت ایران در کوالالامپور و پس از دو ماه دوباره مفهوم استرس را تجربه کردم.

دوبرابر مبلغ داخل کشور پول دادم هر آن چه فرم بود،پر کردم، سه بار مدارکم را دادم و پس گرفتم تا بالاخره کار تمام شد.

جالب ترین سوال موجود در فرم ها نوشتن سوابق شغلی فرد طی هفت سال گذشته فرد بود.

کپی شناسنامه و کارت ملی ام همراهم نبود و باید از دستگاه کپی آنها استفاده می کردم و برای هر کپی ۲۰ سنت معادل ۶۰ تومان خودمان می پرداختم و بخش جالب تر آن این بود که دستگاه کپی توسط یک آقایی از آن طرف خاموش می شد تا اطمینان حاصل شود، پولش را می پردازید.

راستش شماره پلاک خانه پدریم را هر چه فکر کردم یادم نیامد، فقط می دانستم بین ۱ تا ۱۰ است و شانسی یک چیزی نوشتم.

کل فضای سفارت ایران کوچک به نظر نمی رسید ولی بخش کنسولگری آنقدر کوچک بود که با توجه به حجم مراجعه کنندگان شلوغ وبی نظم به نظر برسد و فضا برای حرکت نباشد و برای هر چیز مدتی معطل شوی ولی انصافا رفتار پرسنل آنها بد نبود.

موقع برگشتن عصبی شده بودم تا یادم نرود، کجا بودم.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:27 توسط مریم ابراهیمی |

home

سه روز قبل از "کانتری هایت" که محل سابق زندگی ما در بیست دقیقه ای کوالالامپور اسباب کشی کردیم به "ایست لیک" که تقریبا مرکز کوالا تلقی می شود و از شر حرفهای بچه ها راحت شدیم که به ما می گفتند شما در فارست (جنگل) زندگی می کنید وقتی داشتم به تغییر مکان زندگی مان فکر می کردم، تازه این حس در من به وجود آمد؛ که عکسهای خانه ام را بگذارم در این پست.

عکس بالا محیط اطراف خانه مان بود و عکس پایین خانه ام بود به شماره جی سی اس- پی ۴ ، طبقه دوم.

home1

این هم عکس دریاچه اطراف خانه قبلی مان که برای رفتن به کلاب ورزشی از آن عبور می کردیم.

home2

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:33 توسط مریم ابراهیمی |

بالاخره بعد از هزار بدبختی توانستم یک عکس آپلود کنم و بگذارم تو وبلاگ. رفته بودیم بازدید یک مسجد مشهور مالزی که با عرض شرمندگی الان اسمشو نمی دانم ولی بعدا می گذارم در پی نوشت.

این آقایی که کنارش ایستاده ام معلم آمریکایی ما است که دو متر و شش سانت قد دارد و مقایسه قد من در کنارش خیلی خنده دار است.

در ضمن در این مسجد مسلمانان باید لباس آبی و سایر ادیان باید لباس صورتی بپوشند و همانطور که می بینید" والتر" چون مسیحی است صورتی اش را پوشیده و جالب این جاست که آنها را در صحن داخلی مسجد هم راه ندادند.

+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 21:27 توسط مریم ابراهیمی |

فکر کنم قبلا گفتم که نزدیک ویلاهای ما یک "کلاب هاوس" است به خاطر سرعت بالای اینترنت وایرلس و رفع دلتنگی بعد از ظهرها می آییم اینجا.

الان اینجا که من نشسته ام روبرویم یک آمریکایی یک کم اخمو نشسته و در میز بغلی اش دو تا پسر آلمانی یکی شان واقعا زیباست یک مرد ایتالیایی هم اغلب می آید اینجا که با پسرهای ایرانی رابطه خیلی خوبی دارد و تقریبا هر روز با آنها گپ می زند، همینطور چینی ها، مالایی ها و غیره...

برای ما که در کشوری با ملیتهای محدود زندگی کردیم خیلی تجربه جالبیه؛ دقیقا سر هر میز یک ملیت و چیزی هم که اینجا یاد می گیری این است که به همه لبخند بزنی و این یک مقدار از خشونت تربیت اجتماعی ما فاصله دارد.

ما چون تقریبا هر روز می آییم اینجا حتی پرسنل آشپزخانه رستوران این کلاب با ما سلام و علیک می کنند و اگر یک روز نیاییم از ما سوال می کنند، خوبی؟ آخر دیروز نبودی.

اینجا خیلی راحت از زیبایی ظاهری آدمها تعریف می کنند و واقعا هم چیزی دنبالش نیست و تو هم در نقش یک آدم متمدن مجبوری لبخند بزنی و تشکر کنی.

حتی کارگر خانومی که چهارشنبه های هر هفته می آید ویلاهای ما را تمیز می کند، دفعه قبل به من گفت: چون توخودت خوشگلی، ملافه خوشگل می اندازم روی تختت.

خیلی تجربه جالبی است که آدم از بیرون به کشورش، مردم و فرهنگش نگاه کند این فاصله گرفتن از مرزهای جغرافیایی آدم خیلی می تواند برای آدم مفید باشد؛ واقعا از این بخش سفرم راضی هستم.

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 18:13 توسط مریم ابراهیمی |

تقریبا اولین چیزی که بعد از قصد سفر به مالزی از زبان همه می شنوی چرب و شیرین بودن اکثر قریب به اتفاق همه غذاهاست و واقعیت وحشتناکی است.

برای آدمی مثل من که عاشق ترشی است و هرگز غذاهای شیرین نمی خورده و هنوز هم علی رقم پی گیری های متعدد نتوانسته هیچ نوع ترشی اعم از آب لیمو، سرکه، آب غوره و ... پیدا کند، مصیبت عظمایی است.

هر آدم مالایی را هم که می بینم و از من سوال می کند مالزی را دوست داری یا نه؟ عرض می کنم که چرا غذاهایتان همه چرب و شیرین است ولی راه به جایی نمی برم.

لیمو ترش تنها پدیده یافت شده طی این مدت است که از وجودش متشکرم.

اما دیروز اتفاقی افتاد که خیلی خوشحالم کرد و خانواده ام با پست برایم زعفران ساییده شده ای که  فرستاده بودند به دستم رسید تا بخشی از مشکلات غذایی من این جا حل شود.

درست است که تغییر آب و هوا تغییر غذایی ایجاد می کند ولی نه تا این اندازه که ما بتوانیم غذای مالایی ها را بخوریم.

از همه وحشتناک تر این که ما اینجا باید همه مواد غذایی را از اول تست کنیم با این فرض که از بین همه آنها چیز قابل خوردنی پیدا کنیم این تلاشهای ناموفق مصداق واقعی پول دور ریختن است و در سطل زباله ما تقریبا هر شب مواد" ترای" شده ناموفق وجود دارد.

بعضی مواقع با بچه ها قرار می گذاریم مثلا هر کدام یکی از انواع پنیر را بخریم تا بفهمیم کدام با ذائقه ما سازگار است، مصداق واقعی شکم گرسنه هستم من اینجا، مسلمانان فریاد.

پی نوشت۱: خدمت دوستان عرض کنم که اینجا حتی" مک دونالد" و" کی اف سی" هم مزه رایج در سایر کشورها را نمی دهد و طعم همان ادویه های حال به همزن مالایی را می دهد، بارها امتحان کرده ایم ما.

پی نوشت۲: جایی که کالج ما هست خارج از شهر کوالا لامپور است در فاصله ۲۰ دقیقه ای و از رستوران های ایرانی فاصله داریم و رستوران های ایرانی اینجا هم طعم درست و حسابی ندارد و قدیمی ها توصیه می کنند، غذای ایرانی را فعلا فراموش کنید؛ برای ادامه زندگی در اینجا.

پی نوشت۳: دیروز رفتیم یک فروشگاه جدید کشف کردیم و آنقدر ازش خرید کردیم که همه با تعجب به ما نگاه می کردند که انگار اینها از قحطی فرار کردند و الان حس بهتری دارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 18:44 توسط مریم ابراهیمی |

یک پسر عرب سعودی در کلاس ما هست به اسم "اوسامه "که ما اینجا با لهجه انگلیسی بهش می گوییم" اوساما" و تقریبا همه بهش می گویند" بن لادن" و او هم می خندد.

جالب اینجاست که فشن عربهاست و هر روز هم خودشو یک مدلی درست می کند و مثل اکثر عربهای سعودی خرپول است و خیلی کارها می کند که ما پولشو نداریم.

امروز من بهش گفتم عمده ترین تفاوت تو و بن لادن چیه؟ گفت: هیچی اون ریش داره من ندارم گفتم یعنی می خوای الان منو بکشی؟ گفت : نه اجازه داری زندگی عاشقانه ات را ادامه بدهی و با هم خندیدیم.

حیف که الان عکسشو ندارم ولی قول می دهم عکسشو بذارم تو وبلاگم طی فردا و پس فردا.

دیروز سخنرانی کلاسی ما راجع به ورزشهای غیر معمول در کشورها بود و پسرها از ته کلاس به زبان فارسی می گفتند "اوساما" راجع به پرش با ملخ در عربستان حرف بزن.

می دانید نکته جالب توجه راجع به نسل جدید عربها چیه؟ این که پسرهای هم کلاسی های ما در سخنرانی های کلاسی می گویند پدران ما چند تا زن دارند ولی ما به این نتیجه رسیدیم که کار خوبی نیست و ما می خواهیم فقط یک زن بگیریم!!!

اما در ایران ما داریم قوانین چند همسری را شدت می دهیم و قانونی تر می کنیم، راستی دارد جای ما و عربها عوض می شود؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 16:23 توسط مریم ابراهیمی |

یکی از دوستان با عنوان ناصرالدین شاه برای من نظر گذاشته که چرا به روز نمی کنم از تمدن غرب: الان که دارم به روز می کنم مالزی هستم و قرار شده اینجا سه ماه زبان بخوانم در نتیجه الان می توانم راجع به تمدن شرق حرف بزنم البته اگر کشوری مثل مالزی تمدن با سابقه ای داشته باشد که ندارد.

 اولین احساس آدم در مالزی بودن در یک کشور ایده الیستی اسلامی آزاد است و مجموع اسلام و آزادی را با هم می توان در آن دید. خونگرمی، مهربانی و احترام به دیگران بقیه مواردی است که در برخورد با مردم اینجا می توان دید و در ضمن مثل اروپا دید منفی نسبت به ایرانی ها ندارند.

تکیه کلامشان هم " لا" است که ما هر جا می رویم ادایشان را در می آوریم و بهشان می گوییم: اوکی لا ، یس لا، نو لا و آنها هم هر هر می خندند به جای ناراحت شدن؛ یکبار یک فروشنده ای که کلی ادایش را در آوردم آخر سر بهم گفت: بای بای لا.

 نزدیک ویلای ما یک کلاب هاوس است که ما بعداز ظهر ها می آیم اینجا و الان هم من همانجا هستم یک ویتر مالایی اینجا است که هر وقت من می آیم برای من آب معدنی سرد می آورد بعضی مواقع چند بار و رایگان و برای بقیه بچه ها نمی آورد. تو گرمای اینجا هم آب معدنی حکم آب حیات را دارد و بچه ها کلی به من می گویند بیا با هم بریم که به خاطر تو به ما هم بده و این موضوع کلی سوژه خنده است اینجا.

پی نوشت ۱: الان اینجا رگبار شدیدی گرفته که باید برایش نماز وحشت خواند ولی اینترنت وایرلس قطع نشده و من دارم باهاش کار می کنم و اینها سرویس دهی به مردمی است که تا دو دهه قبل بالای درخت نارگیل و موز بودند.

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 14:30 توسط مریم ابراهیمی |