در کانکس را زدند, دماسنج را زمين گذاشت و به سمت در رفت, پايش را روي چارچوب در فشار داد و در را به طرف خودش کشيد, در با صدا باز شد و چارچوب آن تکان ميخورد, دستش را به چارچوب گرفت و به صورت مرد روبهرويش نگاه کرد.
"داداش, شما اين جا کفن ندارين؟"
"نه, مگه اين جا مردهشور خونه است؟"
"ميخوام بگم شما با بيسيم بگين کفن بيارن. مردههايي که تازه از زير آوار درآورديم, بيکفن موندن".
"مرکز ما هواشناسيه, اين جور چيزها رو بايد از هلال احمر بگيرين."
صورت مرد سرخ شد, دستهايش را تکان داد و صدايش را بالا برد.
جنازه بچهها بيکفن مونده, ميگه مرکز ما هواشناسيه, باشه, نميتونين خبرشون کنين؟ نه آب داريم نه برق, دارو هم که به اندازه کافي نياوردين. نميتوانين خبرشون کنين؟ پس اومدين چيکار؟
مرد شانه بالا انداخت و در کانکس را به هم زد و برگشت طرف دماسنج. دماسنج را تکان داد و عدد روي آن را خواند, چيزي روي کاغذ نوشت و از پنجره به بيرون نگاه کرد. مرد تلوتلوخوران ميرفت. طرف ديگر چند سگ پوزههايشان را لاي خاک و آجر ميماليدند و پارس ميکردند. مرد با بيل خاکها را کنار ميزد. دستهايش عقب و جلو ميرفت و خاک و آجر پشت سرش خالي ميشد. مرد تلي از خاک پشت سرش ريخت بعد دستش شل شد و روي زمين زانو زد. از لاي خاک گوشه پارچهاي بيرون آمده بود. مردي صورتش را به پارچه چسباند و خودش را روي خاک انداخت. از کنار پنجره خودش را کنار کشيد. به رديف قوطيهاي کنسرو که انبار کرده بود, نگاه کرد, سرش را تکاني داد. گفته بود ما چند نفريم و کلي کنسرو گرفته بود.
"اين جا خر تو خره, فقط نميدونم ذخيره آبم کافيه يا نه, ماموريتهاي خوش آب و هواشونو سوگليهاشون ميرن, هرجا خونه خرابيه مارو ميفرستن. بايد زنگ بزنم به رييس و بگم اينجا خيلي قمر در عقربه, بايد حق ماموريتو زياد کنه."
از سوراخ کانکس به جهت بادنما نگاه کرد و چيزي روي کاغذ نوشت, بيسيم را برداشت و شماره گرفت. خودش را معرفي کرد و گفت:
"الان هوا 17 درجه سانتيگراد بالاي صفره و جهت باد از غرب به شرقه."
بعد از مکث کوتاهي توضيح داد:
"الان هوا بد نيست ولي با توجه به کويري بودن منطقه پيشبيني ميشه, دما در شب تا دو درجه بالاي صفر افت کنه."
بيسيم را قطع کرد. رييسش نبود که بگويد اينجا چه جهنميه که منو فرستادين.
"پشت ميز نشستن, مال اونه, خرکاريهاشو ما ميکنيم. اون يکي مردک فکر مي کنه اينجا مردهشور خونه است اومده از من کفن ميخواد. زده به سرش. من هم اگر به جاي اون بودم تا حالا خل شده بودم."
در را باز کرد تا هواي تازه بيايد ولي بوي گند به دماغش خورد. زردي خورشيد کمرنگتر شده بود و هوا داشت تاريک ميشد, از مردي که روي زمين افتاده بود, خبري نبود. هنوز بيل و کلنگ در دستها بالا و پايين ميشد, تريلي از جلو چشمانش رد شد. بارش جنازههايي بود که با پارچههاي گلگلي کفن شده بودند.
"راست ميگفتن کفن ندارن, اينها رو با پارچه پرده کفن کردن."
پاهايش را به هم فشار داد, اين پا و آن پا کرد.
"تو کانکس که نميتونم خودمو خالي کنم, بايد برم بيرون."
کفشهايش را پوشيد.
"رو تپهها هم که نميشه, ديده ميشم, حالا آب از کجا بيارم."
دور و برش را نگاه کرد. يادش آمد چند تا بطري آبمعدني هم با کنسروها توي کانکس قايم کرده, خيالش راحت شد.
"نه حالا نميرم, صبر ميکنم هوا تاريکتر بشه, تا اون وقت که نميميرم."
برگشت و نشست, باز بلند شد.
"ولش کن, ميرم همين دور و برها خودمو خالي ميکنم."
بطري آب معدني را برداشت و از کانکس بيرون رفت. اولين کپه روشنايي آتش را از دور ديد. چند لحظه بعد يک کپه ديگر از سرشاخههاي نخل توي تاريکي روشن شد. هوا تاريکتر شده بود, از لابهلاي تل خاک روبهرويش تکههاي آهن بيرون زده بود, جلوتر رفت.
"آ, ماشين يارو چه له شده, حتماً صاحبش هم مرده, چه ماشيني, حيف شد."
"گور باباي خودش و ماشينش, دارم ميترکم, همين جا ميشينم."
شلوارش را تند پايين کشيد. هنوز به خودش فشار نياورده بود که از پشتسرش صداي پارس شنيد, برگشت, سگي به او نزديک ميشد. صداي کلفت و دورگهاي بلند شد.
"آهاي, اونجا چيکار ميکني؟"
بلند شد, شلوارش را بالا کشيد و دويد, سعي کرد تندتر بدود.
"الان بهم ميرسه, چي کار کنم."
صداي سوتي بلند شد, سگ ديگر دنبال او نميآمد. دوباره صداي سوت شنيده شد و سگ برگشت. آب معدني را پرت کرد وسط خاک و خليها و شروع کرد به فحش دادن.
"به اون مادر قحبه ميگم, اينجا چه گورستونيه منو فرستادي, اينها يه دستشويي هم درست نکردن آدم خودشو توش خالي کنه, همين که صبح بشه زنگ ميزنم." مریم ابراهیمی

