تبليغاتX
وب نوشته های مریم ابراهیمی
یادداشت ها و نظرات
تمام دیروزم صرف خریدن پارچه از خیابان زرتشت و پس از آن خرید صندل از خیابان سپهسالار و همچنین شال مناسب با اینها ازیکی از نمایندگی های تی تی شد.شب وقتی به خانه رسیدم خسته و کوفته شده بودم به خصوص آن که من در هنگام خرید به محض این که از چیزی خوشم بیاید، آن راخریداری می کنم و از خیر سایر مغازه ها می گذرم اما دیروز به مدد حضور برخی دوستان همراه کلیه مغازه های هر دو محدوده مورد بازدید قرار گرفت و من در پایان کاملا کلافه شده بودم با وجود این حسن خلق را رعایت کردم ؛ اما داشتم فکر می کردم واقعا این کارها چه معنی می تواند داشته باشد؟؟؟

در ایران چون در هیچ زمینه ای آمار مستند و واقعی وجود ندارد در این زمینه نیز مانند سایر موارد است اما اگر آمار واقعی ارائه می شد، آن وقت قابل تحلیل بودکه چقدر از وقت زنان ایرانی صرف این طور کارها می شود؟ و اگر این زمان صرف کارهای تولیدی جدی می شد چه عوایدی برای کشور داشت؛ حالا ما که قصد خرید داشتیم عده ای که صرفا از روی تفریح این کار رامی کنند، چه؟؟؟

آیا صرفا نبود مراکز تفریحی مناسب و ارزان قیمت، این مغازه گردی های بی حاصل را دامنگیر زنان ایرانی کرده است؟ حتی اگر بخشی از  پدیده عشق خرید فطری و مبتلابه سایر جوامع نیز باشد، چرا در ایران اینقدر شدیدتر و بغرنج تر به نظر می رسد؟؟؟

و نکته آخر این که این دست رفتارها دامنگیر کلیه طبقات اجتماعی ایران است و در بخش زنان روشنفکر نیز تنها اندکی از غلظت این دست رفتارها کاسته شده است؛ به نظر شما چرا این همه جامعه شناس و روانشناس که از دانشگاههای عریض و طویل این مملکت فارغ التحصیل می شوند، این رفتارها را تحلیل نمی کنند و مدلی برای کاهش عقب ماندگی های رفتاری مردم در این حوزه ها ارائه نمی دهند؟؟؟ 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 11:1 توسط مریم ابراهیمی |


در کانکس را زدند, دماسنج را زمين گذاشت و به سمت در رفت, پايش را روي چارچوب در فشار داد و در را به طرف خودش کشيد, در با صدا باز شد و چارچوب آن تکان مي‌‏خورد, دستش را به چارچوب گرفت و به صورت مرد روبه‌‏رويش نگاه کرد.
"داداش, شما اين جا کفن ندارين؟"
"نه, مگه اين جا مرده‌‏شور خونه است؟"
"مي‌‏خوام بگم شما با بي‌‏سيم بگين کفن بيارن. مرده‌‏هايي که تازه از زير آوار درآورديم, بي‌‏کفن موندن".
"مرکز ما هواشناسيه, اين جور چيزها رو بايد از هلال احمر بگيرين."
صورت مرد سرخ شد, دست‌‏هايش را تکان داد و صدايش را بالا برد.
جنازه بچه‌‏ها بي‌‏کفن مونده, مي‌‏گه مرکز ما هواشناسيه, باشه, نمي‌‏تونين خبرشون کنين؟ نه آب داريم نه برق, دارو هم که به اندازه کافي نياوردين. نمي‌‏توانين خبرشون کنين؟ پس اومدين چي‌‏کار؟
مرد شانه بالا انداخت و در کانکس را به هم زد و برگشت طرف دماسنج. دماسنج را تکان داد و عدد روي آن را خواند, چيزي روي کاغذ نوشت و از پنجره به بيرون نگاه کرد. مرد تلوتلوخوران مي‌‏رفت. طرف ديگر چند سگ پوزه‌‏هايشان را لاي خاک و آجر مي‌‏ماليدند و پارس مي‌‏کردند. مرد با بيل خاک‌‏ها را کنار مي‌‏زد. دست‌‏هايش عقب و جلو مي‌‏رفت و خاک و آجر پشت سرش خالي مي‌‏شد. مرد تلي از خاک پشت سرش ريخت بعد دستش شل شد و روي زمين زانو زد. از لاي خاک گوشه پارچه‌‏اي بيرون آمده بود. مردي صورتش را به پارچه چسباند و خودش را روي خاک انداخت. از کنار پنجره خودش را کنار کشيد. به رديف قوطي‌‏هاي کنسرو که انبار کرده بود, نگاه کرد, سرش را تکاني داد. گفته بود ما چند نفريم و کلي کنسرو گرفته بود.
"اين جا خر تو خره, فقط نمي‌‏دونم ذخيره آبم کافيه يا نه, ماموريت‌‏هاي خوش آب و هواشونو سوگلي‌‏هاشون مي‌‏رن, هرجا خونه خرابيه مارو مي‌‏فرستن. بايد زنگ بزنم به رييس و بگم اين‌‏جا خيلي قمر در عقربه, بايد حق ماموريتو زياد کنه."
از سوراخ کانکس به جهت بادنما نگاه کرد و چيزي روي کاغذ نوشت, بي‌‏سيم را برداشت و شماره گرفت. خودش را معرفي کرد و گفت:
"الان هوا 17 درجه سانتيگراد بالاي صفره و جهت باد از غرب به شرقه."
بعد از مکث کوتاهي توضيح داد:
"الان هوا بد نيست ولي با توجه به کويري بودن منطقه پيش‌‏بيني مي‌‏شه, دما در شب تا دو درجه بالاي صفر افت کنه."
بي‌‏سيم را قطع کرد. رييسش نبود که بگويد اين‌‏جا چه جهنميه که منو فرستادين.
"پشت ميز نشستن, مال اونه, خرکاري‌‏هاشو ما مي‌‏کنيم. اون يکي مردک فکر مي کنه اين‌‏جا مرده‌‏شور خونه است اومده از من کفن مي‌‏خواد. زده به سرش. من هم اگر به جاي اون بودم تا حالا خل شده بودم."
در را باز کرد تا هواي تازه بيايد ولي بوي گند به دماغش خورد. زردي خورشيد کم‌‏رنگ‌‏تر شده بود و هوا داشت تاريک مي‌‏شد, از مردي که روي زمين افتاده بود, خبري نبود. هنوز بيل و کلنگ در دست‌‏ها بالا و پايين مي‌‏شد, تريلي از جلو چشمانش رد شد. بارش جنازه‌‏هايي بود که با پارچه‌‏هاي گل‌‏گلي کفن شده بودند.
"راست مي‌‏گفتن کفن ندارن, اين‌‏ها رو با پارچه پرده کفن کردن."
پاهايش را به هم فشار داد, اين پا و آن پا کرد.
"تو کانکس که نمي‌‏تونم خودمو خالي کنم, بايد برم بيرون."
کفش‌‏هايش را پوشيد.
"رو تپه‌‏ها هم که نمي‌‏شه, ديده مي‌‏شم, حالا آب از کجا بيارم."
دور و برش را نگاه کرد. يادش آمد چند تا بطري آب‌‏معدني هم با کنسروها توي کانکس قايم کرده, خيالش راحت شد.
"نه حالا نمي‌‏رم, صبر مي‌‏کنم هوا تاريک‌‏تر بشه, تا اون وقت که نمي‌‏ميرم."
برگشت و نشست, باز بلند شد.
"ولش کن, مي‌‏رم همين دور و برها خودمو خالي مي‌‏کنم."
بطري آب معدني را برداشت و از کانکس بيرون رفت. اولين کپه روشنايي آتش را از دور ديد. چند لحظه بعد يک کپه ديگر از سرشاخه‌‏هاي نخل توي تاريکي روشن شد. هوا تاريک‌‏تر شده بود, از لابه‌‏لاي تل خاک روبه‌‏رويش تکه‌‏هاي آهن بيرون زده بود, جلوتر رفت.
"آ, ماشين يارو چه له شده, حتماً صاحبش هم مرده, چه ماشيني, حيف شد."
"گور باباي خودش و ماشينش, دارم مي‌‏ترکم, همين جا مي‌‏شينم."
شلوارش را تند پايين کشيد. هنوز به خودش فشار نياورده بود که از پشت‌‏سرش صداي پارس شنيد, برگشت, سگي به او نزديک مي‌‏شد. صداي کلفت و دورگه‌‏اي بلند شد.
"آهاي, اون‌‏جا چي‌‏کار مي‌‏کني؟"
بلند شد, شلوارش را بالا کشيد و دويد, سعي کرد تندتر بدود.
"الان بهم مي‌‏رسه, چي کار کنم."
صداي سوتي بلند شد, سگ ديگر دنبال او نمي‌‏آمد. دوباره صداي سوت شنيده شد و سگ برگشت. آب معدني را پرت کرد وسط خاک و خلي‌‏ها و شروع کرد به فحش دادن.
"به اون مادر قحبه مي‌‏گم, اين‌‏جا چه گورستونيه منو فرستادي, اين‌‏ها يه دستشويي هم درست نکردن آدم خودشو توش خالي کنه, همين که صبح بشه زنگ مي‌‏زنم."           مریم ابراهیمی

 


+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 9:5 توسط مریم ابراهیمی |

برخی از دوستان نظری برای داستان آلاچیق نسترن من گذاشته بودند؛ که بابا مدرن، تکنیک پیچیده، که برای پاسخ به آنان امروز مصاحبه قبلی خود با سایت مرور که بعد از چاپ این مجموعه داستان انجام شد، می گذارم.

 


گفت و گو با مریم ابراهیمی, نویسنده کتاب "روز از پرنده آغاز می شود"

کمي از خودتان بگوييد و از آشنايي با ادبيات داستاني, چندساله هستيد؟ کجا کار مي‌‏کنيد و ... ؟

من متولد سال 1357 و فارغ‌‏التحصيل رشته زبان و ادبيات فارسي هستم. با ادبيات به خصوص ادبيات داستاني با مطالعه در دوران تحصيل آشنا شدم؛ اما از ترم دوم دانشگاه در کلاس‌‏ها و کارگاه‌‏هاي داستان‌‏نويسي مختلف شرکت کردم که طولاني‌‏مدت‌‏ترين آنها کلاس‌‏هاي داستان‌‏نويسي جمال ميرصادقي بوده است. شغل من روزنامه‌‏نگاري است و از سال 79 تاکنون در روزنامه‌‏هاي مختلف فعاليت کرده‌‏ام و هم‌‏اکنون در خبرگزاري کار ايران, ايلنا, مشغول کار هستم.

در داستان‌‏هاي شما نقش زنان پررنگ‌‏است اما نه از نوع فمنيستي هميشگي, با من موافقيد؟

من طبيعتاً به دليل زن بودنم به زنان توجه بيشتري مي‌‏کنم و با نگاه زنانه به پيرامون خودم نگاه مي‌‏کنم ولي همواره از داشتن ديد تند دفاع از زنان دوري کرده‌‏ام و سعي کردم به مسائل, مشکلات و درگيري‌‏هاي زنانه، شکل عام نگاه کنم که بخشي از اين مشکلات دنياي مردانه را نيز در بر مي‌‏گيرد و بيشتر نگاه انساني به زن برايم اهميت دارد تا اين که بخواهم از زن موجودي افسانه‌‏اي درگير با مشکلات عديده بسازم, هرچند که بخشي از مشکلات زنان به ماهيت زن بودن آنها و جامعه مرد سالار مربوط مي‌‏شود.


"دشتي براي ماندن" داستان قشنگي است, درباره آن حرفي مي‌‏زنيد؟

در اين داستان به دليل پررنگ شدن فضاي طبيعت که در برگيرنده شخصيت اصلي داستان است و ماجراي داستان که در ذهن وي اتفاق مي‌‏افتد, درک داستان را براي برخي مخاطبان دشوار کرده است و خوانندگان يا از اين داستان خيلي خوششان آمده بود يا اصلاً آن را درک نکرده و با آن ارتباط برقرار نکرده بودند و واکنش حد وسط نداشت.
با اين حال من خواسته بودم سه نسل انساني را در يک سه راهي با سرنوشت‌‏هاي متفاوت نشان بدهم که نسل اول, نسل آرمانخواهي است که با سوءقصد کشته مي‌‏شود مثل پدر بزرگ, نسل دوم, نسل مادران و به طور کلی انسان‌‏هايي است که آرمان‌‏هاي قبل را دارند ولي به طي کردن زندگي عادي خود مي‌‏پردازند و نسل سوم که اساساً با نوعي بلاتکليفي, شک و ترديد به کل زندگي نگاه مي‌‏کند.


زبان کودکان در داستان "از ته حياط" و "روي آب" خوب درآمده است؛ اما در دو داستان با درونمايه‌‏هاي کاملاً متفاوت, چرا بچه‌‏هاي اين سن را انتخاب کرديد؟
واقعيت اين است که من بچه‌‏هاي مقطع سني 5 - 4 سال و تا حداکثر 8 سال را خيلي دوست دارم و اساساً از بچه‌‏هاي زير دو سال خوشم نمي‌‏آید و فکر مي‌‏کنم براي روايت داستان از منظر آنان نيز اين مقطع سني هم از نظر دايره واژگان و هم از نظر بينش و نگاه, به حدي رسيده‌‏اند که بتوان داستان را از زاويه ديد آنان نقل کرد, چون زير اين مقطع سني که روايت داستان از منظر آنان غيرممکن است و بالاتر از آن نيز به دنياي بزرگسالان نزديک مي‌‏شود ولي از نظر درونمايه هردو داستان وابستگي عاطفي بچه را با خانواده‌‏اش نشان مي‌‏دهد هرچند که در داستان روي آب با موضوع جنگ و در داستان "از ته حياط" با موضوع "زيارت و گردش" بيان مي‌‏شود و در هر دو داستان بچه مي‌‏خواهد که يا با مادرش باشد و يا عمو (شوهرخاله) که از جنگ برگشته, سالم باشد و بچه اوقاتش را با او سپري کند.


چرا از نشانه پرنده زياد استفاده کرده‌‏ايد؟

چون پرنده‌‏ها را خيلي دوست دارم و خودم هرگاه دچار مشکل مي‌‏شوم ناخودآگاه کنار پنجره مي‌‏روم و دنبال پرنده‌‏ها در آسمان مي‌‏گردم و شايد نوعي آرمان رهايي را در ناخودآگاهم دارد.


در داستان "جهت باد" عليه آدم‌‏هاي خودخواه جهت‌‏گيري کرده‌‏ايد, اينطور نيست؟

طبيعتاً نويسنده نبايد در داستان‌‏ها جهت‌‏گيري داشته باشد ولي برخي انسان‌‏ها در شرايط سخت مثل زلزله که در اين داستان اتفاق مي‌‏افتد نيز تنها منافع فردي خود را پيگيري مي‌‏کنند و علاوه بر اين افراد, يک طبقه (منظورم طبقات بالا يا پايين جامعه نيست) و گروه‌‏هاي خاص نيز همينگونه عمل مي‌‏کنند.


ناکامي در داستان‌‏هاي شما موج مي‌‏زند, چرا؟

همه داستان‌‏هاي من دربرگيرنده ناکامي نيست و برخي از آنها درگيري‌‏هاي رواني و اجتماعي افراد است و فکر مي‌‏کنم هر آدمي با درگيري‌‏ها و ناکامي‌‏ها به ناچار دست به گريبان است و به همين دليل اين نوع موضوعات و درونمايه‌‏ها نيز بايد نوشته شود اما نه به شکل اغراق‌‏آميز.


گزارش و داستان دو مقوله‌‏اي است که اگر به هم نزديک شوند, خطرناک است با توجه به شغل شما چطور توانستيد اين مرز را از هم جدا کنيد؟
گزارش‌‏نويسي و به طور کلي خبرنگاري حيطه کاملاً مجزايي از داستان‌‏نويسي است و از نظر نوع ژانر با يکديگر تفاوت‌‏هاي اساسي دارند و در ذهن من اين دو حيطه از يکديگر کاملاً جدا شده‌‏اند اما کار خبرنگاري براي من حکم تغذيه فکري را دارد چون بينش من نسبت به آدم‌‏ها و محيط را مرتباً کامل و کامل‌‏تر مي‌‏کند, به خصوص اين که من هم‌‏اکنون در حوزه‌‏هاي اقتصادي کار مي‌‏کنم و درگيري‌‏هاي مالي, چهره واقعي انسان را نشان مي‌‏دهد در حالي که در سال‌‏هايي که در حوزه‌‏هاي ديگر کار مي‌‏کردم اين تجربيات را به دست نياوردم.

مي‌‏توانيد آرزوهايتان را بلند بگوييد؟
من آرزوهاي بزرگ و عجيب و غريب ندارم, در حال حاضر آرزويم اين است که از تنبلي دست بردارم و نگارش رمانم را تمام کنم.
مصاحبه کننده: گيتي رجب‌‏زاده


+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 8:51 توسط مریم ابراهیمی |

آلاچیق نسترن، نام یکی از ۱۴ داستان کوتاه من در مجموعه داستان " روز از پرنده آغاز می شود" است که در سال ۱۳۸۵ توسط انتشارات ثالث به چاپ رسید؛ این داستان را  دوباره در وبلاگم بازنویسی کرده ام. نکته در خور توضیح آن که این داستان به شیوه روانشناختی بازتاب درونیات شخصیت اصلی بر اشیاء بیرونی روایت می شود که یکی از تکنیک های مدرن داستان نویسی محسوب می شود.

 

آلاچیق نسترن

عروس و داماد توی حیاط می ایند و زیر آلاچیق نسترن می ایستند تا اسپند آماده شود.زن ها کل می کشند.عمه دختر می گوید:

" خدا رو شکر که به هم رسیدن، از بس دلشون صاف بود"

دختر آب دهانش را قورت می دهد:

"مگه دل من ناصاف بود؟"

داماد دست عروس را می گیرد و به طرف سالن پذیرایی راه می افتند. صدای کل و سوت بلند می شود. بوی اسفتد در هوا می پیچد. وقتی از سالن رد می شوند، مهمان ها سرک می کشند تا صورت عروس راببینند.

" حالا خوبه عروس همچین قد و قواره ای هم نداره"

از پنجره حیاط را نگاه می کند. هوا ابری است و خورشید کم رنگ از لای ابرها دیده می شود.به آلاچیق نسترن نگاه می کند که چراغ های رنگی به آن آویزان کرده اند. پیشخدمت ها تند تند میوه ها و لیوان های شربت را روی میز  می چینند. پیرزن کناری اش می گوید:

" چه عروسی براشون گرفتن، زمان ما کی این طوری بود."

" برای من هم نخواستن از این کارها بکنن، می گفتن بچه مون نداره."

عروس و داماد توی اتاق می آیند و رو به روی سفره عقد می نشینند. عکسشان در آینه بزرگ منبت کاری شده می افتد. داماد هنوز دست عروس را در دستش گرفته و انگشتانش را نوازش می کند. عمه اش آینه نقره ای اش را باز می کند و رژ گونه هایش را به سمت چشم هایش می کشد:

" دختر کم توقعیه، خودمون خواستیم جشن مفصل بگیریم."

به توری که روی صورت عروس را گرفته نگاه می کند.

" چه دست و دل باز شدین."

عطر تندی به دماغش می خورد. از لای جمعیت خودش را بیرون می کشد و توی آشپزخانه می رود.بطری آب را از یخچال بر می دارد و لیوان را پر می کند.

" تا وقتی پسرش منو می خواست، چشم نداشت منو ببینه."

آب را سر می کشد و از توی آشپزخانه بیرون می آید. دو طرف سفره گل های مصنوعی گذاشته ند و شمع های توی سفره می سوزند و قطره قطره پایین می ریزند. بوی پارافین سوخته بلند شده است. عاقد با صدای بلند می گوید:

" ازدواج سنت پیامبر است و هر کس از آن دوری کند..."

دختر به گلوله های رنگی که از سقف آویزان شده، نگاه می کند. نقطه های روشنی توی آن ها می چرخد و بعد از مدت کوتاهی خاموش می شود.داماد به صورت عروس خیره شده است و از او چشم بر نمی دارد. دختر جلو می رود و رو به روی صندلی داماد می ایستد. داماد از گوشه چشم دختر را می بیند و به طرف عروس برمی گردد.

عمه اش می گوید:

"بیا این طرف تر وایسا تا خطبه عقد تموم شه."

هوا گرم و سنگین شده، هرم گرما به صورتش می زند. دوباره گلویش خشک می شود.به طرف حیاط می رود. نور خفه خورشید روی نسترن های آلاچیق افتاده و نسترن ها قرمز چرک به نظر می رسند.

" اگه نمی اومدیم می گفت از حسودی شونه."

پیشخدمت ها کارد و چنگال ها را به شکل قلب های در هم فرو رفته روی میزها می چینند و باندهای ضبط را بالای میزها به دیوار آویزان می کنند. زن ها دوباره کل می کشند و صدای موسیقی بلندتر می شود. عاقد با دفتر و کیفش از حیاط بیرون می رود. مادرش از جلو در سالن اشاره می کند که به اتاق برگردد. صدای دست زدن ها بیشتر می شود . عمه اش جعبه جواهرات را باز می کند و گردنبندی به گردن عروس می اندازد. دخترها شروع به رقصیدن می کنند. خواننده ارکستر آوازی را می خواند و داد می زند:

"کف،کف..."

" مگه من ازشون چی خواسته بودم که عمه ام اینطوری کرد"

داماد با عروس شروع به رقصیدن می کند و چشم هایش از خوشحالی برق می زند.

" نتونست جلوی مامانش وایسه."

خودش را از میان دخترها و پسرها بیرون می کشد. توی حیاط یکی از باندهای ضبط روی میزها افتاده است و پیشخدمت ها لیوان های شکسته را از روی زمین جمع می کنند. پسری به او خیره می شود و لبخند می زند، محلش نمی گذارد و از کنارش رد می شود. ابرها در هم فرو رفته اند و خورشید کم رنگ تر شده است. از در حیاط بیرون می رود. کوچه سوت و کور است. از ردیف ماشین هایی که کنار هم پارک کرده اند، می گذرد و به کوچه ای فرعی می پیچد. صدای عبور آرام آب را می شنود، کنار جوی می نشیند و دست هایش را در آب فرو می کند، چشم هایش را می بندد و خنکی از نوک انگشتانش بالامیرود.                                                                        مریم ابراهیمی      آبان ۸۳

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 5:4 توسط مریم ابراهیمی |

حدود دو سال پیش که من خبرنگار حوزه صنعت(اقتصادی) در خبرگزاری ایلنا بودم، بازدیدی از منطقه اقتصادی ویژه خلیج فارس داشتیم که ضمن این بازدید مصاحبه ای گروهی با مدیر عامل این منطقه انجام دادیم که به دلیل نوع اظهارات مصاحبه شونده هنوز از خاطر من نرفته است.

این آقای دکتر مدیر عامل، بیشترین تاکید خود را در مصاحبه مطبوعاتی اش بر تبدیل شدن منطقه ویژه خلیج فارس به منطقه ویژه صنایع انرژی بر گذاشته بود و با کمال وقاحت رو به خبرنگارانی که سالها در حوزه صنعت به خصوص فولاد کار کرده بودند، کرد و گفت: شما اصلا می دونید صنایع انرژی بر چیه؟ بعد هم که دید بچه ها خیلی بهشون بر خورده؛ شروع کرد به توضیح دادن که بله به صنایعی می گویند که سهم انرژی در تولید محصول در آنان بالاست؛ مثل صنعت فولاد.

ایشان که لهجه ترکی بسیار غلیظی هم داشتند( با عرض پوزش از هموطنان آذری زبان) رو به یکی از خبرنگاران آقا کردند و گفتند: آقای اقتصادی، بلدی این جدول را تحلیل کنی؟ و بعد از مکث کوتاهی گفتند: این آمار سرمایه گذاری در این منطقه است . الان جیندااال اومده اینجا سرمایه گذاری کنه.( که تا مدتی همون آقای اقتصادی تا ما رو می دید،با لهجه غلیظ ترکی می گفت: الان جینداااال اومده اینجا سرمایه گذاری کنه.)

نکته در خور بررسی در گفته های این آقای مدیر عامل آن است که ایشان مرتبا تاکید می کردند چون ایران دارای منابع عظیم انرژی است و قیمت تمام شده انرژی در این کشور پایینتر از سایر نقاط جهان است؛ سرمایه گذاری هایی که نیازمند منابع انرژی فراوان است مانند فولاد و آلومینیوم در این منطقه دارای توجیه اقتصادی بالایی است و به همین دلیل ظرف ۲ تا ۴ سال  ظرفیت تولید۱۰ میلیون تن فولاد در این منطقه ایجاد می شود و هر چه ما گفتیم طی ۴۰ سال سابقه تولید فولاد در کشور هنوز ظرفیت ۱۰ میلیون تن است و شما چطور در این مدت می خواهیدمعادل این ظرفیت را ایجاد کنید؟ گفت: انرژی در این منطقه زیاد و فراوان است و به همین دلیل این کار امکان پذیر است. 

وی که با تاکید بر وجود انرژی فروان در منطقه سعی در جذب سرمایه گذار خارجی داشت، اکنون که کشور برای تامین برق پیش پا افتاده ترین بخش، یعنی مصارف خانگی دچار مشکل شده است و ما دیگر سخن وری های جذاب درخصوص وجود منابع انرژی فراوان در کشور را نمی شنویم و هر چه هست کمبود و خشکسالی است؛ شعارهای تولید فولاد و آلومینیوم خود را چگونه می تواند محقق کند و به عبارتی جواب جیندااال که به این امید وارد منطقه ویژه صنایع انرژی بر این آقا شده است، را چه می دهد؟؟؟

راستش من یکی از اساتید مسلم در حوزه خواب هستم که تقریبا در هر شرایطی می توانم بخوابم اما شب گذشته به دلیل قطعی برق منزل مسکونی خود بین ساعت ۱۲ تا ۲ شب و به علت گرمای زیاد با حالت خفگی از خواب بیدار شدم و در همان حال فکر کردم نه تنها منطقه اقتصادی خلیج فارس بلکه کل کشور به منطقه ویژه صنایع انرژی بر تبدیل شده است زیرا ما نه تنها حق تولید صنعتی ، جذب سرمایه گذاری خارجی  و توسعه بلکه حق خوابیدن راحت را هم از دست داده ایم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 9:48 توسط مریم ابراهیمی |

می خواهم درباره خاموشی ها مطلبی بنویسم که هنوز حسش نیست.

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 13:48 توسط مریم ابراهیمی |

کدام خانه؟

کدام آشیانه؟

 صد افسوس

که بی تو شهر پر از آیه های تنهایی است

*

سپهر شب زده اینجا

- ستاره باران است

غروب غمزده شهر، داغداران است

*

*

بیا بیا و بیاموز

به ما نسیم شدن

به ما پرنده شدن

به ما گذشتن از من،

*

بیابیا و بیاموز

به ما شجاعت مردن

- دل شهید شدن

*

*

و بیم

 بیم پذیرفتن است و تن دادن

خلاف خواسته گردن

به هر رسن دادن

و در مراسم اعدام دوست خندیدن

و مرگ شیرزنان را و

- شیر مردان را

به چشم خود دیدن

*

*

کجایی

ای که تو وقتی عبور می کردی

حصار هیبت هر آستانه یی می ریخت

*

*

 تویی که در تو توانایی نواختن است

که در تو قدرت از ما دوباره ساخت است

همیشه خاطره خوب تو گرامی باد

 و نام خوب تو

آن نام خوب،

- نامی باد.

به اعتقاد من این شعر یکی از کارهای خوب مصدق از نظر زبان و شیوه بیان است که گاه لحن حماسی به خود می گیرد و  با توجه به زمان سرودن آن، شهدای انقلابی  و آرمانخواه قبل از انقلاب را در بر می گرفته است اما شعر آنقدر از معنای خاص خود عام و فراگیر می شود که می تواند مصداق سایر از دست رفتگان اعتقادی یا غیر اعتقادی تصور شود و این یکی از نکات تمایز شعر خوب از شعر متوسط است که راهیابی به ذهن توده مردم و عام شدن را در بر دارد، هر چند که اعتقاد برخی شعرای فعلی خلاف این است و توان ذهنی توده مردم را فاقد درک صحیح از شعر تصور می کند و مرحوم گلشیری که بنده ارادت خاصی در حوزه داستان به ایشان دارمُُُُُ، معتقد بود برای قشر اقلیت و روشنفکر جامعه می نویسد که ۲۰۰ نفر بیشتر نیستِِِ؛ اما کتابهای خود را در تیراژ حداقل ۲ تا ۳ هزارتا چاپ می نمود!!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 21:53 توسط مریم ابراهیمی |

مدتها بود که دلم میخواست شعر بخونم یا بنویسم اما دوست نازنینی بخشی از کتابهای شعر مرا امانت گرفت و پس نیاورد. این شعر شاملو را به امید بازگشت کتابهایم در وبلاگ می گذارم.

گفتند:

نمی خواهیم

                        نمی خواهیم

                                                    که بمیریم!

گفتند:

دشمنید!

                        دشمنید!

                                                 خلقان را دشمنید!

چه ساده

                       چه به سادگی گفتند و

                                                           ایشان را

چه ساده

                     چه به سادگی

                                               کشتند!

و مرگ ایشان 

چندان موهن بود و ارزان بود

که تلاش از پی زیستن

به رنجبارتر گونه ای

ابلهانه می نمود:

سفری دشوار و تلخ

                            از دهلیزهای خم اندر خم و

                                                                      پیچ اندر پیچ

از پی هیچ!

*

نخواستند

                که بمیرند

یا پیش تر که مرده باشند

بار خفتی

             بر دوش

                             برده باشند.

لاجرم گفتند:

                       که- نمی خواهیم

                                                    نمی خواهیم

                                                                            که بمیریم!

... و ایشان را

                     تا در خود بازنگریستند

جز باد 

          هیچ

                     به کف اندر

                                       نبود.-

جز باد و به جز خون خویشتن

چرا که نمی خواستند

          نمی خواستند

           نمی خواستند

                                که بمیرند.           

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 18:43 توسط مریم ابراهیمی |

دیروز من با شرکت هواپیمایی ایران ایر که به مدد مذاکرات جلیلی-سولانا توانسته تایید ایمنی از سافا بگیره و پروازهای اروپاییشو ادامه بده، رفته بودیم... نه اروپا که جزیره قشم . آن هم در گرمای مرداد ماه. ولی همیشه چیزی که در سفرهای خارج از کشوربرای ایرانی ها جالبه دیدن سیاهپوستها و دورگه های بسیار زیبای این نژاد است که ما تا مدتها فکر می کردیم زشت هستند( البته اشکال در حس زیبایی شناسی ما بود)؛ اما در جزیره قشم نیز من یک بچه سیاه کشف کردم که خیلی خوشگل بود و دورگه یک بلوچ ایرانی و یک خانم پاکستانی بود و به این ترتیب همه ما (خبرنگاران) از مینی بوس پیاده شده و این بچه را بغل کرده و عکس گرفتیم .عکس بنده که از دیدن این بچه خیلی خوشحالم نیز در مطلب قرار داده شده است.View Full Size Image
+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 14:41 توسط مریم ابراهیمی |