تبليغاتX
وب نوشته های مریم ابراهیمی
یادداشت ها و نظرات
دیشب با یک جمله به این زیبایی( آخه آدم انقدر بی شعور می شه) به یک مهمانی دعوت شدم؛ یعنی دعوت شده بودم، می خواستم نروم و بنشینم خیر سرم کتاب کافه پیانو را تا آخر تمام کنم. اما میزبان زنگ زد درست بعد از نوشتن مطلب قبلی ام در وب و با این جمله بسیار محترمانه به من حالی کرد که آمدن به میهمانی اش اجباری است و هر چه زودتر باید بساطم را جمع کنم و بروم .

من هم که گرسنگی بهم فشار آورده بود، دیدم بیخود خودم را لوس کرده ام و بهتر است بروم و شکمی از عزا دربیاورم و تازه برای فردایم هم غذا بگیرم!!!!!  این بود که رفتم و جای شما خالی که چه غذاهایی خوردم.

نتیجه این شد که کتاب کافه پیانو را الان تمام کردم و حالامی توانم نظرات بیشتری راجع به کتاب بدهم.

اولا که تمام کردن رمان با یک فصل خوب کار بسیار مشکلی از نظر تکنیکی است و نویسنده خوب رمان را در پایان جمع کرده بود. رابطه زن و شوهر را با اشاره به احتمال وصل مجدد آنها تمام کرده بود و نخواسته بود رمان" هپی اند" شود . روانشناسی آدم ها خوب بود و جزئیات درست تشریح شده بود.روابط علی و معلولی آدم ها و اتفاقات نیز درست از کار درآمده بود و از این جور خزعبلات نقد داستانی.

اما، چند جمله و عبارت را در رمان دوست داشتم که عینا نقل می کنم: اگر می بینید کسی کار بزرگی نمی کند، برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند؛ یا اساسا، آدم کوچکی است.

من مسوول رویاهای خودم هستم. نه خواهرت و نه هیچ زن دیگری. و درباره دخترم؛ فقط همین قدر مسوولم که انسان بار بیاید و آن قدر عزت نفس داشته باشد که برای خاطر یک جفت کفش، قید نجابتش را نزند.

هر مردی که به یک جایی می رسد که دیگر هیچ چیز حال سابق را بهش نمی دهد، معنی روشنش این است که دلش یک بغل گرم می خواهد که مال خودش باشد و دیگر کار با فاحشه و تک پرانی پیش نمی رود.

جدل ها تا به این اندازه دوام نمی آوردند، اگر که تنها یک طرف مقصر بود.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 12:5 توسط مریم ابراهیمی |

کتاب کافه پیانو را به سفارش دوست عزیز و نویسنده ام گیتی رجب زاده( بوی خیس کاج) خریدم و از آن جایی که سلیقه مان در کتابخوانی در ۹۵ درصد موارد شبیه هم است، حاضر شدم یک روز وسط کار از خبرگزاری جیم بزنم و تا نشر چشمه پیاده بروم و ۴ هزار تومان صرف خرید این کتاب کنم.

اما اصلا از خریدنش پشیمان نیستم و الان هم حاضر به نقد جدی کتاب نیستم و حوصله ندارم کتاب را بر اساس اصول داستان نویس صد من یه غاز نقد کنم. چیزی که مهم است، این است که این کتاب تمام امروز مرا به خود مشغول کرد و از خواندنش خندیدم، گریه کردم و به طور کلی باهاش حال کردم.

تشریح یک رابطه زناشویی نصفه نیمه که از طرفی عشق و از طرفی تفاوتهای روانشناختی طرفین را در بر می گیرد، بدون هیچ گونه داوری از سوی نویسنده جذاب ترین کار وی در پرداخت این رمان است. من بر خلاف برخی زنان فمنیست، هیچگونه زن ستیزی در این رمان ندیدم.

دلم در برخی از جاهای این رمان برای یک عشق نصفه نیمه خیلی سوخت. در بعضی لحظه های این رمان احساس کردم ما هنوز هم برخی آدم ها را با وجود ناتوانی ها و برآورده نکردن توقعاتمان در برخی از موارد چقدر دوست داریم و هنوز هم یک موی آنان را با هزار آدم توانمند فیلسوف مآب عوض نمی کنیم. چقدر ما خل و دیوانه ایم و دیوانگانی نظیر خودمان را دوست داریم.

در صفحه ۱۷۸ این کتاب آمده است: می خواهم بگویم باید بهم حق بدهید که حتا خاطره زنی را که هر بار باهام دعوایش می شد می رفت به یک هتل ارزان قیمت - تا فردا که می روم دنبالش خیلی توی خرج نیفتم-  با هیچ زن دیگری توی دنیا عوضش نکنم.

و این حکایت پریشان حالی آدم های روزگارماست.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 20:45 توسط مریم ابراهیمی |

تو هم فراموش می شوی

همچون همه مردگان، که فراموش می شوند

زیر پشته ای از آتش زنه های خاموش

و حتی کودکت دیگر نام تو را باز نمی پرسد؛

تو فراموش می شوی

مثل هزاران سنگ قبر خفته بر سینه کوهستانها

که حتی باران نیز دیگر، نام آنها را نمی شوید

تو فراموش شده ای و دیگر

در ابتدا و انتهای هیچ سطری یادت نیست؛

بدورد خاطرات دور

بدرود روزهای با تو سپری شده.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 14:38 توسط مریم ابراهیمی |

گاهی وقتها سر سه راهی می ایستی، ماشین بیشتر از این جلو نمی آید. دور می زند و بر می گردد. به کناره های جاده نگاه می کنی. از سطح جاده پایینتر است. روبه رویت را می بینی. دشتی هموار که تک و توک خانه های کج و کوله مثل قارچ های کوهی از آن بیرون زده اند. دشت، پوشیده از ساقه های گندم است. به ردیف خانه های کنار جاده نگاه می کنی. با چشم کوچه دوم را پیدا می کنی. می توانی در ذهنت مجسم کنی که خانه اجدادیت پنجمین خنه سمت راست است و شاخه های یک درخت توت از وسط حیاطش بیرون زده است. هوا صاف است، باد ملایمی می وزد و در ساقه های گندمزار موج ایجاد می کند.

انتهای گندمزار به آسیاب آبی می رسد که زیرش جوی کم آبی بیشتر نمانده است. دوست داری مادرت را از ته گندمزار ببینی که ریز و کوچک اندام است و هر چه به جلو قدم می گذارد، چهره اش واضح تر و اندامش بزرگتر می شود. می تواند از کنار جاده بپیچد به دومین کوچه ای که خانه تان است، یا این که سر کوچه بایستد و به سه راهی نگاه کند؛ جایی که الان تو ایستاده ای و روزی پدر بزرگت ایستاده بود. نه، او در حال حرکت بود. با دوچرخه ای به طرف شهر، بازار و یا جای دیگری می رفت که آن کامیون او را له کرد. می دانی مادرت دوست ندارد درباره تصادف پدرش در این سه راهی حرفی بزند. اما یکبار گفته بود:  دستور بود جنازه اش را ندهند؛

کسی را که قد بلند و چهار شانه باشد، کت و شلوار سورمه ای و پیراهن سفیدی پوشیده باشد، صورت اصلاح شده و لبخند مهربانی داشته باشد. حالا فکرش را بکن، محله ای که دشتهای وسیع گندم  دارد که از انتهایش رودخانه ای می گذرد و می رود توی آسیاب آبی و بیرون می ریزد و از طرف دیگر سه راهی، دشت های عریان دارد که در آنها اسپند و گلهای وحشی می روید تا به کوه می رسد جایی برای خاک کردن پدربزرگ تو نداشته است.

حالا اگر مادرت از ته گندمزار کنار رود آرام آرام جلو بیاید تا این سه راهی که تو ایستاده ای، به او می گویی که تو هم دوست نداری ماجرای خاک کردنش در گورستان را به یاد آوری، چه برسد به این که بیایی و پشت چپرهای چوبی که یک تکه از دشت را از بقیه آن جدا کرده، بایستی و از لای چوبهای خشک آن به سنگ سیاه قبرش نگاه کنی.

وقتی از نگاه کردن به سنگ سیاه قبرش خسته می شوی، چوب های خشک چپرها را می شماری و نرسیده به آخر، تعدادش را گم می کنی.گاهی کامیون هایی را که از این سه راهی می گذرند، می شماری و صورت راننده ها را که گیج خوابند و روی فرمان چرت می زنند. اما راننده ای که پدر بزرگ را زیر گرفت،خواب نبود، بارها و بارها از این سه راهی گذشته بود تا او را کنار جاده دید.

تکه های ابر بالای سرت را می پوشانند، آسمان خاکستری می شود و راهی که به آسیاب آبی می رسد، از  نظر دور می شود.این سه راهی به پدر بزرگ فرصت نداد تا دست نوشته هایش را به چاپخانه سنگی بسپارد و به مادر که دندان مصنوعی اش را درآورد.

ممکن است رو به روی این قبرستان ردیف درخت های کاجی باشد که پرنده ها روی آن لانه می گذارند و هر بهار صدای جیک جیک جوجه هایشان بلند می شود و پشت این دشت، دره خرگوشی است که بچه خرگوش ها توی آن بالا و پایین می دوند. توی گندمزار، لای درخت های بید و توت، زیر درخت های کاج و حتی از میان توله سگهای تازه به دنیا آمده.

آن وقت تو باید سر سه راهی ایستاده باشی، جایی که روزی پدر بزرگت ایستاده بود و مادرت که تمام کتابهای گنجه اش را زیر و رو کرده بود و دست نوشته هایش را از بر می خواند. او توی قبرستان وسط پرچین های درخت های خشکیده آلبالو و توت خوابیده است و تو دیگر چاره ای نداری جز این که آنها را فراموش کنی تا بتوانی سر این سه راهی بایستی.

بهار که می شود، از خاک اطراف قبر مادر علف های خودرو بیرون می زند و گل های ریز رنگارنگ توی آنها باز می شود و کفشدوزک ها میان آنها پرواز می کنند. در ذهنت خطوط قبر مادر را امتداد می دهی  و نمی دانی می توانی برای خودت قبری بسازی یا نه.

این دشت برای پدر بزرگت جایی نداشته، برای مادرت قبر کوچکی داشته و برای تو ...، چند بار می شود سر این سه راهی اییستاد و از دست راننده های خواب آلود کامیون ها جان سالم به در برد؟

آسمان تیره تر می شود و انتهای دشت در مه گم می شود. صدای پر زدن دسته جمعی به گوشت می خورد، برمی گردی. گنجشک ها از لای شاخه ها پر می کشند و در سیاهی آسمان به شکل نقطه ای در  می آیند و محو می شوند. سر سه راهی ایستاده ای، توده سیاهی را می بینی که روشنایی خفه ای دور آن را گرفته است، جلوتر می آید. ماشینی است که به سیاهی می زند.صدا نزدیک تر می شود. سر ماشین را به طرف تو کج کرده است.

صورت خواب آلود راننده را می بینی و خودت را به کناره جاده می کشی، از کنار تو رد می شود. نفس راحتی می کشی. باد شدیدتر می شود. می خواهی از این دشت بیرون بروی.

                                                                                           مریم ابراهیمی    خرداد ۸۴

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 15:41 توسط مریم ابراهیمی |

از میدان اسپانیا گذر خواهم کرد

و از عشق بسیار کسان

و مرگ فاصله خاموش دو عشق است.

رفته ای بی هیچ نشانی

دور می شوی از ذهنم و بودنت؛

آرام آرام رنگ می بازد،

از میدان اسپانیا می گذرم و از عشق تو نیز هم.

مریم ابراهیمی جمعه ۱۵ شهریور

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 13:46 توسط مریم ابراهیمی |

در این که روحیه انجام فعالیتهای جمعی در ایرانیان بسیار ضعیف است، همه اتفاق نظر دارند و این مساله حتی در مدیریتهای گروهی، انجام فعالیتهای جمعی و حتی ورزشهای تیمی خود را نشان داده است و عمده موفقیتهای ایرانیان در حوزه ورزش نیز در بخش ورزشهای فردی مانند کشتی و کاراته و... بوده است.

شاید یکی از عمده ترین علتهای این اتفاق حکومت دیکتاتوری و پادشاهی ایران طی قرون متمادی بوده است که در بهترین حالت یک دیکتاتور مصلحه بر این کشور حکومت می کرده است و نبود تجربه دموکراسی و نگاه جمعی به چالش ها و فرصت ها یکی از عمده ترین مشکلات پیش روی یک سیاستمدار مردم محور در ایران است که حتی توده مردم نیز از این شخص را پس از مدتی با صفت شل و وارفته خطاب می کنند.

از سوی دیگر تاریخ فعالیتهای اقتصادی ایران نیز نشان می دهد اقتصاد ایران از پیش از اسلام بر دو محور بازرگانی و کشاورزی استوار بوده است که تبعا هر بازرگانی سود خود را در به حاشیه راندن دیگری می دیده است و شیوه کشاورزی سنتی ایران نیز مبتنی بر نظام ارباب- رعیتی بوده است که آن هم مصداق دیگری از دیکتاتوری در اشل کوچکتر بوده است.

نفوذ این فرهنگ به کوچکترین واحد خانواده های ایرانی منهای دو دهه اخیر به شکل فرهنگ مردسالارانه خود را نشان داده است که مدیریت خانه بر عهده مردان- پدران بوده است و فرزندان و مادران نقش چندانی در مدیریت خانواده بر عهده نداشته اند و دختران نیز که اصولا نقش حاشیه ای بیش نداشته اند تا این که ازدواج کرده و تنها نقش زندگی خود یعنی  همسری و مادر شدن را برعهده گیرند.

بررسی این ساختارها به علاوه روحیه منفعت طلبی، محافظه کاری و آستان تحمل بسیار بالا در حفظ حکومتهای نالایق، باعث شده است که رفتارهای بین فردی ایرانیان بسیار بیمارگونه باشد که یا به شکل بی تفاوتی غیرطبیعی، فضولی بیش از حد در کار دیگران، حسادت و کینه ورزی خود را نشان می دهد؛ در نتیجه روحیه انجام کار گروهی و دستیابی گروهی به یک موفقیت و یا تحمل شادی و موفقیت دیگران را نداشته باشند.

اما با وجود همه موارد مذکور در برخی موارد نیز با مصادیقی از شادی جمعی در همین فرهنگ رو به رو می شویم که بسیار تعجب آور و در عین حال شادی بخش است؛ به عنوان مثال یکی از نزدیکان من در حال انجام امور ازدواج است که شادی اطرافیان و کمک برای برپایی بهتر مراسم و غیره توجه مرا جلب کرده است به طوری که برخی لحظه ها احساس می کنم اطرافیان از خود شخص خوشحال ترند که در این فرهنگ بسیار حائز توجه است.

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 10:55 توسط مریم ابراهیمی |