وقتی موضوع را با خانم عمویم مطرح کردم، ایشان هم گفتند: راست می گوید چون عمویت زنده بود که شما با هم دوست بودید و الان ۹ سال است که ایشان فوت کرده اند.
نکته جالب در تاریخ نگاری خانواده ما این است که حوادث را بر اساس تاریخ فوت عمو و مادرم می سنجیم و دلیل ۷ سال نوشتن من هم این بود که فکر کرده بودم یک سال قبل از فوت مادرم ما با هم دوست شده بودیم که گویا یک سال قبل از فوت عمویم بوده است!!!
وقتی به سابقه ده ساله ( رند شده) فوت عمویم و دوستی با این عزیز فکر کردم به این نتیجه رسیدم که یک دهه با تو، یک دهه بی تو.
راستش دلم خیلی برای عمویم تنگ شد، یاد تمام خاطرات، صحبت ها و با هم بودن هایمان افتاد. یادم افتاد که همان موقع هم من عشق رفتن به اروپا را داشتم و ایشان به من گفت: ما با دلار ۷ تومان لندن رفتیم نه با دلار ۷۰۰ تومان. (البته این رقم در ذهنم مانده ؛ به نرخ دلار آن زمان مطمئن نیستم.)
عصر همان روز رفتم خانه خانم عمویم و آلبوم های سفر آنها به لندن( قبل از انقلاب) را نگاه می کردم که دو تا عکس خیلی توجهم را جلب کرد. یکی عکس آنها درموزه مادام توسو ویکی هم عکس هاید پارک لندن.

عمو و خانم عموی من در موزه مادام توسو با گاندی عکس گرفته اند و پشت به شاه ایران( البته بعد از انقلاب مجسمه شاه از این موزه برداشته شد) و دیگری عکس هاید پارک که محل سخنرانی های سیاسی کشورهای مختلف است و آنها زمانی عکس گرفته اند که لحظاتی بعد سخنرانی علیه شاه توسط روشنفکران انجام می شد.

عموی من که از مخالفان شاه بود، پس از انقلاب نیز به دلیل شرایط به وجود آمده، افسردگی گرفتند و باز هم برای معالجه به لندن رفتند و ۴۰ روز آنجا بودند ولی دیگر به هاید پارک نرفتند!
بعد به خانه دوستم زنگ زدم که ظاهرا برای ماموریتی به فرانسه رفته است و برادرش تلفن را جواب داد و با هم گپ زدیم و او یک نکته ای را به من گفت، که خیلی برایم عجیب بود چون خودم یادم رفته بود.
برادر دوستم الان ۱۹ ساله( و در بلژیک) است و در تاریخ شروع دوستی ما ۹ ساله( و در ایران) بوده است و چون بچه بوده، اکثر مکالمات آن زمان ما یادش بود، وقتی برایم تعریف کرد، کلی خندیدم.
۲۲ مهر ماه در ایران " هزاره سوم دریانوردی ایرانیان و چشم انداز توسعه دریامحور" نامیده شده است، لاید شما هم با خودتان می گویید:چه دهان پر کن!!! اما جالب این جاست در این کشور که به ادعای خودش سه هزارسال تاریخ دریانوردی دارد سابقه خروج لاشه کشتی های مغروقه وجود ندارد و در بهترین حالت در ۴ ماه آینده ممکن است لاشه یک کشتی از منطقه خورموسی آبهای ایران بیرون آورده شود!!!
حالا شما این شعار ایرانی ها را با شعار امسال سازمان جهانی دریانوردی( آی ام او)مقایسه کنید:" آی ام او، ۶۰ سال در خدمت دریانوردی" حالا بررسی این دو تاریخ ۳ هزار ساله و ۶۰ ساله قطعا بسیار خجالت آور خواهد بود. زیرا آنان طی این مدت به تدوین قوانین جامع، جمع آوری تکنولوژی های ساخت و نگهداری تجهیزات و ناوگان دریایی، بیمه، امنیت و نجات غریق دریایی، سرمایه گذاری دریایی، ایجاد بانک های دریایی و هزار مساله دیگر فکر کرده اند که ما طی این سه هزار سال در رویاهای دریایی و پری دریایی به سر می بردیم.
ایران با وجود دارا بودن بیش از ۳ هزار کیلومترمرز آبی، دریا ، کمترین سهم را در شهر نشینی، تخصیص بودجه و قوانین آن داشته است و تصور مدیران نیز از آبهای مرزی چیزی جز محافظت نظامی در راستای عدم تجاوز به کشور نیست.
تصور عموم مردم از "بندر "هم چیزی بیش از یک فضای عاشقانه که می توان برای ماه عسل به آنجا رفت، نیست. اما بررسی آمارهای تولید درآمد از بنادر مهم جهان نشان می دهد که در برخی از آنان میزان تولید ثروت چیزی نزدیک به منابع نفتی ما است.
این بررسی اسف بار در سایر حوزه هایی که ما ادعای چند هزار ساله بودن در آن می کنیم، نیز وجود دارد که عرصه تاریخ ( که دست خوش تحریف های مختلف شده است)، عرصه فرهنگ و... از این جمله است.
هر حرفه و فعالیتی که در ایران مورد بررسی قرار می گیرد، دارای سابقه چندین هزار ساله است اما بی کاربرد و اگر کابردی هم داشته است در سالهای اخیر بسیار کمرنگ شده است. حوزه فرهنگ که در حال حاضر در وضعیت اسف باری به سر می برد و بررسی شرایط فرهنگی موجود و رفتار کوچه و بازار مردم خود موید این ادعا است.
میزان بالای دروغگویی در ایران، دورویی، تظاهر، تزویر، فخر فروشی به ثروت و نیاکان، پایین بودن میزان مطالعه، رعایت نکردن قوانین، فساد مالی و... مصادیقی از جلوه های فرهنگ ۲۵۰۰ ساله ایران محسوب می شود که ما بدان مفتخر هستیم.
مدتی است که دوباره دارم به همین مساله فکر می کنم که به یک مسافرت کوتاه بروم ،ولی دیگر جرات گفتنش را هم ندارم، می ترسم دعوایم کند.
راستش دلم برای دوست عزیز بلژیکی ام خیلی تنگ شده است وقتی به حداقل ۷ سال سابقه دوستی مان فکر می کنم، می بینم در بدترین شرایط روحی او به من زنگ زده است و جزو میراث دوستی هایم به شمار می رود.دلم خیلی برایش تنگ شده، خیلی.
دیروز(جمعه) بعدازظهر روی تختم دراز کشیده بودم که به خاطر نور ملایم پنجره و شکم پری عصرها خوابم برد و خواب دیدم در حال رفتن اروپا هستم. راستش وقتی بیدار شدم دلم بلژیک، هلند و فرانسه می خواست. پولش را هم دارم ولی نمی دانم چرا هر بار که می خواهم بروم نمی شود.

دیروز ویرایش نسخه اول رمانم تمام شد و برای فهمیدن اشکالات فنی آن،نسخه اوال را پرینت گرفتم و به دوست نویسنده و منتقدم خانم گیتی رجب زاده دادم تا بخواند و اشکالات آن را گوشزد کند و برای باز نویسی دوم موارد اشکال را مدنظر قرار دهم.
وقتی به خانه آمدم دلم برای کتابخانه ام تنگ شده بود چون طی این مدت برای خراب نشدن حسم از خواندن هرگونه کتاب جلوگیری کرده بودم . احساس کردم این کتابخانه صمیمی ترین دوستم طی سالهای ممتدی بوده است و تمام ناملایمات را با پناه بردن به کتابهای آن جبران کرده بودم.
به همین خاطر عکسی از قفسه کتابخانه ام به همراه مبلی که همیشه برای خواندن کتاب رویش می نشینم در این پست گذاشتم. اگر به قفسه سفید فلزی کنار قفسه اصلی کتابخانه ام نگاه کنید، از بالا ردیف چهارم ، انتهای سمت چپ یک کتاب قطور وجود دارد( با جلد نیمه سبز و نیمه سیاه) که عنوان آن دیده نمی شود.
این کتاب" تفسیرهای زندگی" نام دارد که توسط "ویل دورانت" نوشته شده است و استادم جناب آقای جمال میرصادقی آن را به من هدیه داد.آن هم زمانی که مادرم تازه فوت کرده بود و من در توصیف خودم( در آن مقطع) فقط می توانم بگویم خراب بودم خراب.
این کتاب به خصوص زندگی "ارنست همینگوی"، نویسنده امریکایی چنان حسی به من داد که هیچگاه فراموش نمی کنم؛ مخصوصا این جمله وی که "یا شما بر زندگی غلبه می کنید یا زندگی برشما."
علاوه بر این بخشی از کتابهای قدیمی که از خانواده یا دوستانم گرفته ام و اکنون نایاب است در این کتابخانه وجود دارد، شما بودید دلتان برای این کتابخانه تنگ نمی شد؟
اما در این فیلم یک جمله طلایی وجود داشت و آن " سکوت طلاست" بود . این جمله برای جماعت ما که به دلیل نوع شغلمان یا طبیعت زن بودنمان به حرف زدن زیاد عادت کرده ایم، بسیار حیاتی است. من با وجود این که نسبت به بقیه خانم ها کمتر حرف می زنم اما همیشه این کم گویی را در برنامه ام قرار داده ام و امیدوارم در سالهای آتی از مقدار فعلی هم کمتر صحبت کنم.
برای داستان نویسان علاوه بر سکوت، به نظر من " فاصله گرفتن از آدمها و حوادث طلاست" زیرا اولا از واکنش ها و عکس العمل های بیهوده نسبت به شخصیت ها جلوگیری می کند و فرصت نقد و بررسی بهتر را به آدم می دهد.
اکنون که در حال ویرایش رمانم هستم، می بینم که فاصله گرفتن از آنها فرصت کار بیشتر بر روی ظرایف و ابعاد پنهان شخصیت آنها را به من می دهد تا هر چه بیشتر از نمونه تیپ های شخصیتی مرسوم فاصله بگیرند و به شخصیت هایی در حد و قواره رمان تبدیل شوند.
هر چه آنها از جهان واقعی فاصله می گیرند و به جهان داستان نزدیکتر می شوند، مفهوم این جمله برای من تکرار می شود که " فاصله گرفتن از آدم ها و حوادث طلاست."

دیروز بعد از خرید دوربین عکاسی و گذشتن از خیر مسافرت، خودم را به صرف کله پاچه میهمان کردم و از مغازه طرف این عکسها را که مشاهده می کنید، گرفتم.
دوربین جدیدی که خریده ام کانون آ ۵۹۰ آی سی است و یک دوربین خانگی با امکان اتصال لنز محسوب می شود، با زوم ۴ ایکس و وضوح ۸ مگا پیکسل. در ضمن یک حافظه ۸ گیگ هم برایش خریده ام .
نکته قابل تامل آن که پول خرید این دوربین را از محل قرض هایی که نزد دیگران بود و فراموش کرده بودم، پس بگیرم، تهیه کردم.
همه این علائم به یک شهروند درجه دو در این کشور نشان می دهد که باید از خیر مسافرت رفتن و خریدن چیزهای دلخواهش بگذرد و فقط به ضروریات زندگی اهمیت بدهد.بله، فردا می روم ۲ قسط عقب افتاده ام را می دهم، بعلاوه پول بیمه ماشینم و از خیر خریدن دوربین هم می گذرم؛ آن گاه رو به روی آینه می ایستم و با خودم می گویم: آه من بسیار خوشبختم.
حکایت حقوق های کارمندی ما و هزینه های بیکران زیستن در این کشور مثنوی هزار منی است که برای هیچکس تازگی ندارد و تکرار مکررات است. دست نیافتن به حداقل زندگی آن هم با دارا بودن تحصیلات دانشگاهی و انجام کار تخصصی در طول یک روز جزو عجایب این کشور گل و بلبلی است و بیخود نیست که معیارهای اکثر آدم ها به سمت کسب مسائل مالی تغییر کرده است.