تبليغاتX
وب نوشته های مریم ابراهیمی
یادداشت ها و نظرات
امروز کیف پولم را در خیابان دیدار جنوبی در نزدیکی سازمان بنادر و دریانوردی گم کردم و تا وقتی که رسیدم خبرگزاری و خواستم کارت بزنم این مسئله را نفهمیده بودمِِ؛ وقتی فهمیدم چنان سردردی گرفتم که نگو.

توی کیفم بین ۵۰ تا ۶۰ هزار تومان پول+ مقدار کمی دلار+کارتهای خبرگزاری و انجمن صنفی روزنامه نگاران بود که از فکر دنبال کارت رفتن و ... اعصابم به هم ریخت.

وقتی به همکارم گفتم کارتم گم شده، گفت یک آقایی تماس گرفته و گفته که کیفت را پیدا کرده خیلی خوشحال شدم، رفتم از تلفن خانه تلفن آقا را گرفتم و بهش زنگ زدم، آدرسشو که داد فهمیدم از کاسبهای سه راه جمهوری است.

یکی از بستگانم هم  همان حوالی دفتر نمایندگی بیمه دارد، به اون گفتم رفت کیفمو ازآقاهه گرفت و هر کاری کرده بود طرف حتی پول به عنوان شیرینی هم قبول نکرده بود،قرار شد فردا خودم برایش یک هدیه غیر نقدی بفرستم، اما خیلی خوشحال شدم که توی این دوره، زمانه هنوز آدم حسابی پیدا می شود.

این اتفاق که جزو نوادر روزگار محسوب می شود در حالی اتفاق افتاده است که دیروز ماشینم را جلوی پارکینگ در یکی از خانه های اطراف خبرگزاری که آمد و شدی در آن نیست، پارک کردم و محض احتیاط شماره موبایلم را روی شیشه جلو گذاشتم.

حوالی ظهر یک آقایی به من زنگ زد و گفت بیایید ماشینتان را جا به جا کنید من هم رفتم بیرون وقتی رسیدم توی کوچه دیدم یک پسر جوان راننده تاکسی سمند زرد جلوی من است که می گوید ماشینتان راببر عقب من از بین ماشین تو و جلوییم، بیرون بیام.

آنقدر عصبانی شدم و گفتم: آقا من به خاطر پارکینگ شماره تلفنم را گذاشتم شما که یک بار جلو، عقب بروی از پارک در می آی. با یک حالت پررویی گفت: تو اگر می تونی بیا ماشین منو دربیار. من هم که دیدم طرف خیلی پررو است، از خیر جر و بحث باهاش گذشتم.

حالا با وجود این برخوردهایی که مردم در کوچه و خیابان با هم می کنند، این که یک نفر کیف پول آدم را پیدا کند و بدون هیچ چشمداشتی  کلی تلفن بزند که صاحبش را پیدا کند و آن را تحویل دهد، قابل ستایش نیست؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 14:25 توسط مریم ابراهیمی |

پنج شنبه از توی مدارک دانشگاهم یک عکس قدیمی خودمو که مربوط به دوره دانشجویی ام بود، پیدا کردم و این عکس به قدری زشت بود که تا چند لحظه داشتم فکر می کردم یعنی من اینقدر زشت بودم؟ ( یا احتمالا هستم؟)

من پاچه بزی ترین ابروی روی زمین را داشتم و تا سال دوم دانشگاه هم به ابروهایم دست نزده بودم تا این که خانم عمویم آمد از مامانم اجازه گرفت و بعدش من ابروهایم را دست کاری کردم اما ابروهای من جزو ابروهایی بود که سرش با هم فرق داشت و آن آرایشگر احمق باید سرش را با هم تنظیم می کرد که احتمالا شعورش به این کار قد نمی داد.

درنتیجه عکس دوره دانشجویی ام با یک ابروهای همچنان پهن که اطرافش به شکل مسخره ای تمیز شده بود و ابتدای هر دوش با هم فرق داشت و صورت لاغر بدون گونه و بینی تیغ کشیده لاغر از وسطش یک مضحکه ای بود که خودم داشتم بهش می خندیدم.

تازه فهمیدم چرا اون دوستم که در همان دوران از ایران رفت عکسهای الان من را که می بیند، از من می پرسد تو صورتتو جراحی کردی و هر چه می گویم نه، با تردید با من برخورد می کند.حیف که نمی شود وگرنه عکسم را می گذاشتم توی این پست که تا مدتی بخندیم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 8:27 توسط مریم ابراهیمی |

چند روز است که به این موضوع فکر می کنم که آموزشهای دوره تحصیل ما به چه دردی می خورد؟ به نظرم ما انبوهی چیزهای زائد را یاد گرفتیم و پیش پا افتاده ترین بخش های ضروری زندگی را نیاموختیم.

 متاسفم برای سیستم آموزشی مان که پشیزی نمی ارزید و نتیجه مطالعاتمان جز گمراهی چیزی نبود. وقتی همه دوره نوجوانی و جوانی مان رمانهایی خواندیم که ذره ای شبیه بافت فرهنگی و اجتماعی کشورمان نبود نتیجه اش توهماتی است که در آن به سر بردیم و حاصلش نیز جز باد هیچ چیزی نیست.

دریغ از راه رفته و دریغ از دستهای خالی

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 13:3 توسط مریم ابراهیمی |

دو تا از دوستان من ظرف چند روز گذشته رفته بودند کنسرت شادمهر عقیلی و ستار در هلند و می گفتند ستار که مثل همیشه با شخصیت بود و همان شعرهای همیشگی که من خیلی دوست ندارم اما شادمهر عقیلی به حدی نئشه بوده که چشماش افتضاح شده بوده با یک ترانه خوب و بقیه شعرهای بند تنبونی که می خونه.

تازه تو آلمان هم یک کنسرت دیگه داشته که از شدت نئشگی نتونسته بخونه از سن اوردنش پایین بهش آمپول زدن تا دوباره رفته رو سن و خونده.

جالبش اینه که دوستم گفت شادمهر عقیلی کوک می زنه و من هم که سالها در حوزه صنعت و معدن کار کرده بودم ذهنم متوجه ماده اولیه زغال سنگ شده بود و اونم گفت تو چقدر شوتی بابا، کوکائین می زنه.

این فقط نظر شخصی منه و دلیل علمی برایش ندارم اما اگر شادمهر عقیلی از ایران نمی رفت برایش خیلی بهتر می شد رفتن از ایران به هر قیمتی چه معنی دارد؟ هر چند اونجا از نظر علم موسیقی پیشرفت کرد اما خودشو ضایع کرد.

این همه نشئگی در مخاطب حالت انزجار ایجاد می کنه و چرا واقعا بعضی ها تا این حد خودشو نو و ریشه هاشونو گم می کنن.

+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 9:2 توسط مریم ابراهیمی |

داشتم اسم خودمو تو گوگل جستجو می کردم که به این نقد مجموعه داستانم برخوردم که در مجله زنان چاپ شده بود از بین هزارتا مریم ابراهیمی که تو گوگل هست.

روز از پرنده آغاز مي‌شود مجموعة چهارده داستان كوتاه از مريم ابراهيمي است كه نشر ثالث در 1385 منتشر كرده است. مريم ابراهيمي سال‌هاست كه در روزنامه‌هاي كشور در شاخة اقتصاد فعاليت مي‌كند و اين مجموعه اولين كار وي در حوزة ادبيات داستاني است.

داستان‌هاي اين مجموعه اغلب كوتاه و موجزند و كمتر با جمله‌اي اضافي و حاشيه‌اي روبه‌رو مي‌شويم و همين مسئله تأثير بسياري در ساختار داستان‌ها گذاشته است. روايت غالباً ساده و بي‌پيرايه است و نويسنده اجزاي داستان را هنرمندانه در كنار هم قرار مي‌دهد و تصاويري به‌يادماندني خلق مي‌كند. در داستان اول، «دشتي براي ماندن»، تضاد و رنگ عناصر غالب روايت‌اند: «... پشت اين دشت، درة خرگوشي است كه بچه‌خرگوش‌ها توي آن بالا و پايين مي‌دوند. توي گندمزار، لاي درخت‌هاي بيد و توت، زير درخت‌هاي كاج و حتي از ميان تولـه‌سگ‌هاي تازه ‌به‌ دنيا ‌آمده. آن وقت تو بايد سر سه راهي ايستاده باشي...» (ص 10 و 11).

 داستان از حسي نوستالژيك لبريز مي‌شود و زاوية ديد دوم‌شخص حداكثر كارايي خود را در اين داستان به نمايش مي‌گذارد. در داستان‌هاي بعدي، نويسنده بيشتر به طرح و ترسيم مسائل اجتماعي مي‌پردازد، اما با نگاهي تازه. پرداخت روان‌شناختي از برجسته‌ترين عناصر اين داستان‌هاست. نويسنده بر وجوه شخصيت‌هاي داستاني خود احاطة كامل دارد. مكان و زمان را مي‌شناسد و در روايت داستان‌هايش كمتر به فلاش‌بك متوسل مي‌شود.

داستان «زير بخش سرطاني‌ها برف نمي‌بارد» دربارة دختري است كه منتظر جواب آزمايش مادر است. مادر مشكوك به ابتلا به سرطان است و دختر بايد منتظر بماند، روي صندلي و كنار پنجره. داستان با عنصر برف آغاز مي‌شود و با همان نيز به پايان مي‌رسد. عمل داستاني منسجم است و بن‌مايه‌هاي مناسبي در خدمت درونمايه قرار مي‌گيرد: «پسربچه ورجه و وورجه‌اي كرد و دويد توي حياط. داشت بالا مي‌آورد. دنبال پسر توي حياط رفت. بارش برف قطع شده بود ولي هنوز آسمان ابري بود. به سايبان زير بخش سرطاني‌ها نگاه كرد. گنجشك‌ها پايين آن جمع شده بودند و از روي زمين دانه مي‌چيدند» (ص 15). درونماية «زندگي ادامه دارد» در همين چند سطر پاياني با تحول داستان درهم مي‌آميزد و در اندازه‌هايي قابل قبول ارائه مي‌شود.

 داستان‌هاي «از ته حياط» و «روي آب»، كه راوي آنها كودك است، با لحني مناسب و درخور، ما را به فضايي كودكانه و شيرين مي‌برند. به دنياي پاك و زيباي كودكان، دنيايي پر از رنگ‌هاي شاد و باز هم پرنده. حضور اين‌همه گنجشك و قمري و لك‌لك و كلاغ در داستان‌هاي مريم ابراهيمي شايد در جهت تعديل تصويرهاي مرگ، گمگشتگي، دلواپسي و جنگ باشد.

 انگار نويسنده سعي دارد هرجا كه فشار و ناامني حس مي‌شود، با ساخت فضايي زيبا و جاندار، از عمق سياهي و فشار بكاهد. داستان‌هاي «كراية دو نفر» و «جهت باد» دربارة وضعيت و موقعيت‌اند. نويسنده با انتخابي هوشمندانه، منش‌هاي نابهنجار را به تصوير مي‌كشد و ما را به داوري مي‌خواند. هرچند كه ما از اين آدم‌ها چهره‌اي خاكستري مي‌سازيم و لايه‌هاي شخصيتي آنها را بررسي مي‌كنيم.

 طبيعي است كه اين داستان‌ها ويژگي‌هاي اجتماعي نسلي را بيان مي‌كنند كه متأثر از تجربيات و گرايشات خود است. در داستان‌هاي «بيست دقيقه تا فرودگاه» و «تراس»، طراحي شتاب‌زدة شخصيت‌ها مانع از نفوذ نگاه حساس نويسنده به عمق مي‌شود. ترس از تنها ماندن چنان در هر دو داستان رسوب كرده است كه آنها را در سطح نگه مي‌دارد و پايان نافرجام هر دو رابطه در همان اوايل داستان آشكار مي‌شود.

 نكتة قابل تأمل در اين مجموعه نگاه شفاف و ساختار محكم اغلب داستان‌هاست. نويسنده تكنيك را مي‌شناسد و با زبان خود مي‌نويسد. اين امتياز بزرگي است، هرچند كه در مجموعه‌اش با چند داستان متوسط و نه‌چندان درخشان به لحاظ ارائه هم روبه‌رو شويم.■

سه شنبه 4 سپتامبر 2007
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 15:29 توسط مریم ابراهیمی |

امروز جایی یکی از دوستان خانوداگی مان را دیدم که روی بینی اش که قبلا عمل شده بود، دوباره چسب زده بود و چسب های روی بینی ایشان چند حالت تحلیلی داره:

۱-  دوباره عملش کرده چون دفعه قبل که بینی اش را عمل کرده بود، نوک بینی اش به اندازه کافی بالا نرفته بود و حالا دوباره وارد عمل شده.

۲- دوباره عمل نکرده و چون فکر کرده دوستان عمل بینی ایشان را که رفتاری کاملا متمدنانه بوده است، فراموش کرده اند؛ به همین خاطر خواسته با بیننده تجدید خاطره کند.

۳- نوک بینی اش جوشی، زخمی چیزی داشته که خواسته چسب رویش را شیک بزنه، مدل بینی عمل کرده ها و ملت را سر کار بزاره.

دلایل این که چرا ایران یکی از بالاترین آمار عمل بینی در جهان را دارد، بماند ولی این که کسی که بینی اش را عمل می کند، احساس شیکی و پولداری بهش دست می دهد و به دیگران با فخر نگاه می کند، خیلی جالب است.

من در مورد عمل بینی چند مورد را هیچ وقت نفهمیدم:

۱- پز دادن به یک بینی نافرم که ۲ میلیون خرج عملش شده، چه توجیهی دارد؟

۲- این که از ابتدا بینی تان نافرم است، حسن است یا عمل بعدش؟یا ۲ میلیون خرج عملش رقم بالایی است؟

۳- چرا با وجود این که عمل بینی یکی از پیش پا افتاده ترین نوع عمل ها در جراحی های زیبایی صورت محسوب می شود، هنوز از اهمیت آن در ذهن بعضی افراد کم نشده است؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 8:43 توسط مریم ابراهیمی |

فکر کنم این ترانه را فرامرز اصلانی خونده که:

روزهای ترانه و اندوه     پوچ و خالی ز دل سپردنها

و اما حسی که من دارم این است که:

روزهای ترانه و خوشحالی    خیلی خوب و خالی ز دلی سپردنها

آخه این چه ادبیات عاشقانه ای که ما داریم مگه باید همیشه علاف حسی یک نفر باشیم که احساس پوچی نکنیم.

+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 12:54 توسط مریم ابراهیمی |

دیشب شب یلدا بود و ما هم طبق رسوم ایرانی باید همان میوه های مشخص را می خریدیم و نزد خانواده محترم خود می رفتیم ولی ما که این کاره نیستیم درنتیجه سراغ تعداد معدودی که از قافله خانواده باقی مانده اند، رفتیم.

حال میوه خریدن هم نداشتم از توی یخچال یک حلوای سنتی ارومیه برداشتم و رفتیم. بالاخره این شب هم گذشت مثل بقیه شبها و روزها که می گذرند.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 15:32 توسط مریم ابراهیمی |