راستش خیلی برای خودم متاسف شدم که وقتم را صرف خواندن توهمات یک عده شاعر بنگی منگی کرده بودم. اخیرا از ادبیات عاشقانه ایران حالم بهم می خورده که ما هنوز فرق دوست داشتن و تمایل به همخوابی با دیگران رانفهمیدیم.
و قاعدتا چون نمی توانیم با صراحت پیشنهادات دیگر به کسی بدهیم، به طرف می گیم : وای عاشقتم از عشقت خورد و خوراک ندارم.
و این یعنی بازی با کلمات و دورویی، فکر می کنم ما اساسا دارای زبان و فرهنگ دورویه هستیم و از این که وقتم را تلف خواندن این خزئبلات کردم، واقعا برای خودم متاسفم.
اگر این ادبیات عاشقانه ما حقیقی است این همه خشونت، توهین و دیگران آزاری موجود در جامعه و فرهنگ ما از کجا نشات می گیرد؟
به نظر می رسد فاصله شاعر و توده مردم از دوره مشروطه به وجود نیامد بلکه از ابتدا هم وجود داشت، مردم عادی مشغول دورویی و کارهای روز مره شان بودند، شاعر هم چپقش را چاق می کرد و توهم میزد و شعر می سرود.
البته باید شاعران خردورزی مانند فردوسی، رودکی،خیام، ناصرخسرو را متمایز کرد بقیه حتی یک بیت شعرشان با بیت بعدی شان رابطه منطقی ندارد و تمرکز ادبیات ما بر شعر هم از همین ضعف خرد نشات می گیرد چون متون منثور و نویسندگی نسبت به نظم، منطق بیشتری طلب می کند.
صادق هدایت هم که در آثار منثورش دو قطبی بودن ذهن ایرانیان را کاملا نشان داده است که حاکی از همان دوگانگی منش ماست و در بوف کور تجلی این ذهنیت را در زن لکاته و زن اثیری به نمایش می گذارد .
بقال سرکوچه هم وقتی می خواهد به یک زن احترام بگذارد می گوید :چه خانومی و اگر بخواهد شما را تحقیر کند می گوید: چه جنیفری. در حالی که در دنیا خودفروشی بدن تنها یک نوع شغل است بدون هیچگونه ارزش گذاری.
با کمال تاسف باید بگویم حتی از صحبت کردن به زبان فارسی هم متنفر شده ام که از پس واژه هایش اینقدر کثافت بیرون می زند و ظاهرش لطیف و عاشقانه است.
با بخشی از انتقادات احمد کسروی بر ادبیات(شعر) ایران موافقم که بخش عمده ای از شعر ایران فقط تخریب کننده مغز است و توصیف چشم و ابروی یار و شرح بچه بازی های شعرای نامدار قرن ۶ و ۷ به دلیل محدودیت اجتماعی در ارتباط با زنان.
آن وقت ما پولمان را هدر می دادیم در دانشگاه آزاد و شرح چشم و ابروی زیبای معشوق شاعر که در اثر عدم وصال زیبایش شدت یافته بود و بچه بازی آقایون را می خواندیم، اگر با این پول پیتزا خورده بودیم به این تحصیلات عالیه شرف داشت.
فیل متفکرترین حیوانات است زیرا با هر یک گامی که به سمت جلو برمی دارد کل چشم انداز رو به رویش را نگاه می کند.
نه مذهبی ها، مذهبی هستند واقعا و به کل پکیج مذهب عمل می کنند نه لائیک ها واقعا لائیک هستند و قس علی هذا.
یکی از مهمترین انتقاداتی که بر فرهنگ ایرانیان حاکم است نداشتن ایدئولوژی مشخص است و من تصور می کردم این مسئله در ایرانیان داخل کشور خیلی مشهود است ولی ظاهرا ایرانیان عزیز در سراسر جهان این ویژگی های بومی خود را حفظ کرده اند.
مثلا اگر طرف سال۵۰ از ایران رفته باشد، آدم همان سالهای ایران است + بخشی از تغییرات محیطی اجتناب ناپذیر و اگر سال ۶۰ رفته باشد، به همین ترتیب و باز هم قس علی هذا.
نکته جالب این که آنهایی که آنطرف زندگی می کنند دچار این توهم نیز شده اند که خودشان طی این سالها از رشد فکر بالایی برخوردارشده اند و آنهایی که مانده اند در رکود فکری و اضمحلال به سر برده اند که نیاز است آنها بدیهی ترین بخشهای رفتار انسانی را به آنها با روش های قرون وسطایی خود بیاموزند.
معلم زبان من در آن مقطع که من زبان تخصصی(در حوزه آهن و فولاد) می خواندم، یکی از اعضاء شرکت ملی فولاد ایران بود که ما( خبرنگاران) به اتفاق وی برای بازدید شرکت لوله و نورد اهواز رفته بودیم.
آن شرکت یک کارشناس آی تی در حوزه فولاد داشت به اسم میخاییل آنوبل که اهل چک بود و در جریان بازدید ما به اتاق اتوماسیون او رفتیم و او وقتی من را دید به تابلو ترین شکل ممکن هی به من نگاه می کرد و به بغل دستیش می گفت: اینو ببین چقدر خوشگله و جالب این جا بود که همین جناب مترجم هم هی به من نگاه می کرد و می گفت: چشمش تو رو گرفته.
من هم که سعی می کردم قیافه جدی ام را حفظ کنم از شدت خنده داشتم، می مردم ؛و جالب این جا بود که همه می گویند اروپایی ها خیلی به کسی نگاه نمی کنند ولی این جناب میخاییل خان یک تابلو بازی وحشتناکی در آورد که تا مدتها بچه های حوزه به من می گفتند از عاشقت چه خبر؟
امروز داشتم جمله مجهول را می خواندم دیدم همان معلم عزیز به کنایه این جمله مجهول را برایم نوشته است:mikheil loved maryam.......maryam was loved
پی نوشت ۱: دوستان درخواست کردند فحش هایی که به اون آقاهه دادم رو بنویسم تا اونها هم یاد بگیرند، من هم استجابت می کنم: boilshit and out upon you