بعد فضولی ام گل کرد که ببینم طرف کیه و درست مثل سوالات خودشو ازش سوال کردم که خیلی راحت و بی تفاوت جواب داد.
طرف یک شکلات فروش ۲۶ ساله بود طوری که منو یاد دخترک کبریت فروش انداخت ولی آنقدر انگلیسی اش خوب بود که ترسیدم زیادتر حرف بزنم ضایع بشوم.
با خودم گفتم شکلات فروشهای اینها با این که انگلیسی زبان اولشان نیست از روزنامه نگارهای ما بهتر حرف می زنند!
دیروز یک لب تاب از اینجا خریدم کلی ارزانتر از ایران و با فراموشی فیلتر اینترنت و رفتن به هر سایتی دارم حال می کنم.
یک نکته جالب این که برخی از ایرانی های اینجا آنقدر از ایران متنفر هستند که ترجیح می دهند به جای ایران از کلمه اونجا استفاده کنند.
به خصوص شبنم آذر، محبوبه فکوری و ساناز ناصری
و اکنون تاریخ مصرف بسیاری چیزها و آدمها به سر آمده است.
پسته هایی که خریده بودم را یکی از زنان کرمانی یا همان روش سنتی خودشان که چند روز در آب نمک و آبلیمو می خوابانند و سپس به شیوه خاصی تف می دهند، درست کرده بود که خودم هم پسته با این طعم نخورده بودم.
دوستم که پسته ها را به من می داد گفت: مبادا یکی ازشون بخوری که خوردن یکی همان و خوردن همه اش همان، ولی من باورم نشد.
خلاصه چنان عشقی با این پسته ها کردم که خیام با جام شراب.
اما نکته جالب این است که در ایران اکثر شهرستانی ها( البته نه همه آنها) وقتی به تهران می آیند اولا تصور می کنند تهرانی ها ارث پدر آنها را خورده اند که پولدار شده اند. در ثانی همه شان به خصوص اگر خانم باشند که فساد اخلاقی دارند و حتی اگر آنها سپور هم باشند در برابر یک خانم تهرانی محال است اوکی نگیرند.
نکته سوم این که: چنان به خودشان مفتخر هستند و با فخر در آینه به خودشان نگاه می کنند که یوسف پیامبر این گونه به خودش در آینه نگاه نمی کرد.
بخشهای ظرفیت اندک و خود را گم کردن و ... هم که بماند. اگر آقا باشند که افتخار به جنسیت هم بخش دیگری از افتخارات آنها را تشکیل می دهد.
اخیرا از یک روستایی حوالی جایی که خود آنجا را هم نیمی از ایرانیان حتی اسم آنجا هم به گوششان نخورده است، شنیده ام که من به خودم افتخار می کنم.
دلیلش هم احتمالا داشتن دو گاو در روستا و یک هکتار زمین بوده است!!!!!