الان اینجا که من نشسته ام روبرویم یک آمریکایی یک کم اخمو نشسته و در میز بغلی اش دو تا پسر آلمانی یکی شان واقعا زیباست یک مرد ایتالیایی هم اغلب می آید اینجا که با پسرهای ایرانی رابطه خیلی خوبی دارد و تقریبا هر روز با آنها گپ می زند، همینطور چینی ها، مالایی ها و غیره...
برای ما که در کشوری با ملیتهای محدود زندگی کردیم خیلی تجربه جالبیه؛ دقیقا سر هر میز یک ملیت و چیزی هم که اینجا یاد می گیری این است که به همه لبخند بزنی و این یک مقدار از خشونت تربیت اجتماعی ما فاصله دارد.
ما چون تقریبا هر روز می آییم اینجا حتی پرسنل آشپزخانه رستوران این کلاب با ما سلام و علیک می کنند و اگر یک روز نیاییم از ما سوال می کنند، خوبی؟ آخر دیروز نبودی.
اینجا خیلی راحت از زیبایی ظاهری آدمها تعریف می کنند و واقعا هم چیزی دنبالش نیست و تو هم در نقش یک آدم متمدن مجبوری لبخند بزنی و تشکر کنی.
حتی کارگر خانومی که چهارشنبه های هر هفته می آید ویلاهای ما را تمیز می کند، دفعه قبل به من گفت: چون توخودت خوشگلی، ملافه خوشگل می اندازم روی تختت.
خیلی تجربه جالبی است که آدم از بیرون به کشورش، مردم و فرهنگش نگاه کند این فاصله گرفتن از مرزهای جغرافیایی آدم خیلی می تواند برای آدم مفید باشد؛ واقعا از این بخش سفرم راضی هستم.
برای آدمی مثل من که عاشق ترشی است و هرگز غذاهای شیرین نمی خورده و هنوز هم علی رقم پی گیری های متعدد نتوانسته هیچ نوع ترشی اعم از آب لیمو، سرکه، آب غوره و ... پیدا کند، مصیبت عظمایی است.
هر آدم مالایی را هم که می بینم و از من سوال می کند مالزی را دوست داری یا نه؟ عرض می کنم که چرا غذاهایتان همه چرب و شیرین است ولی راه به جایی نمی برم.
لیمو ترش تنها پدیده یافت شده طی این مدت است که از وجودش متشکرم.
اما دیروز اتفاقی افتاد که خیلی خوشحالم کرد و خانواده ام با پست برایم زعفران ساییده شده ای که فرستاده بودند به دستم رسید تا بخشی از مشکلات غذایی من این جا حل شود.
درست است که تغییر آب و هوا تغییر غذایی ایجاد می کند ولی نه تا این اندازه که ما بتوانیم غذای مالایی ها را بخوریم.
از همه وحشتناک تر این که ما اینجا باید همه مواد غذایی را از اول تست کنیم با این فرض که از بین همه آنها چیز قابل خوردنی پیدا کنیم این تلاشهای ناموفق مصداق واقعی پول دور ریختن است و در سطل زباله ما تقریبا هر شب مواد" ترای" شده ناموفق وجود دارد.
بعضی مواقع با بچه ها قرار می گذاریم مثلا هر کدام یکی از انواع پنیر را بخریم تا بفهمیم کدام با ذائقه ما سازگار است، مصداق واقعی شکم گرسنه هستم من اینجا، مسلمانان فریاد.
پی نوشت۱: خدمت دوستان عرض کنم که اینجا حتی" مک دونالد" و" کی اف سی" هم مزه رایج در سایر کشورها را نمی دهد و طعم همان ادویه های حال به همزن مالایی را می دهد، بارها امتحان کرده ایم ما.
پی نوشت۲: جایی که کالج ما هست خارج از شهر کوالا لامپور است در فاصله ۲۰ دقیقه ای و از رستوران های ایرانی فاصله داریم و رستوران های ایرانی اینجا هم طعم درست و حسابی ندارد و قدیمی ها توصیه می کنند، غذای ایرانی را فعلا فراموش کنید؛ برای ادامه زندگی در اینجا.
پی نوشت۳: دیروز رفتیم یک فروشگاه جدید کشف کردیم و آنقدر ازش خرید کردیم که همه با تعجب به ما نگاه می کردند که انگار اینها از قحطی فرار کردند و الان حس بهتری دارم.
جالب اینجاست که فشن عربهاست و هر روز هم خودشو یک مدلی درست می کند و مثل اکثر عربهای سعودی خرپول است و خیلی کارها می کند که ما پولشو نداریم.
امروز من بهش گفتم عمده ترین تفاوت تو و بن لادن چیه؟ گفت: هیچی اون ریش داره من ندارم گفتم یعنی می خوای الان منو بکشی؟ گفت : نه اجازه داری زندگی عاشقانه ات را ادامه بدهی و با هم خندیدیم.
حیف که الان عکسشو ندارم ولی قول می دهم عکسشو بذارم تو وبلاگم طی فردا و پس فردا.
دیروز سخنرانی کلاسی ما راجع به ورزشهای غیر معمول در کشورها بود و پسرها از ته کلاس به زبان فارسی می گفتند "اوساما" راجع به پرش با ملخ در عربستان حرف بزن.
می دانید نکته جالب توجه راجع به نسل جدید عربها چیه؟ این که پسرهای هم کلاسی های ما در سخنرانی های کلاسی می گویند پدران ما چند تا زن دارند ولی ما به این نتیجه رسیدیم که کار خوبی نیست و ما می خواهیم فقط یک زن بگیریم!!!
اما در ایران ما داریم قوانین چند همسری را شدت می دهیم و قانونی تر می کنیم، راستی دارد جای ما و عربها عوض می شود؟
اولین احساس آدم در مالزی بودن در یک کشور ایده الیستی اسلامی آزاد است و مجموع اسلام و آزادی را با هم می توان در آن دید. خونگرمی، مهربانی و احترام به دیگران بقیه مواردی است که در برخورد با مردم اینجا می توان دید و در ضمن مثل اروپا دید منفی نسبت به ایرانی ها ندارند.
تکیه کلامشان هم " لا" است که ما هر جا می رویم ادایشان را در می آوریم و بهشان می گوییم: اوکی لا ، یس لا، نو لا و آنها هم هر هر می خندند به جای ناراحت شدن؛ یکبار یک فروشنده ای که کلی ادایش را در آوردم آخر سر بهم گفت: بای بای لا.
نزدیک ویلای ما یک کلاب هاوس است که ما بعداز ظهر ها می آیم اینجا و الان هم من همانجا هستم یک ویتر مالایی اینجا است که هر وقت من می آیم برای من آب معدنی سرد می آورد بعضی مواقع چند بار و رایگان و برای بقیه بچه ها نمی آورد. تو گرمای اینجا هم آب معدنی حکم آب حیات را دارد و بچه ها کلی به من می گویند بیا با هم بریم که به خاطر تو به ما هم بده و این موضوع کلی سوژه خنده است اینجا.
پی نوشت ۱: الان اینجا رگبار شدیدی گرفته که باید برایش نماز وحشت خواند ولی اینترنت وایرلس قطع نشده و من دارم باهاش کار می کنم و اینها سرویس دهی به مردمی است که تا دو دهه قبل بالای درخت نارگیل و موز بودند.