دیروز هم یک مسافری از ایران آمد که با نهایت لطف همه خوردنی هایی که خانواده ام برایم فرستاده بودند، آورد، از جمله این تخمه ها.
البته خانواده من هم از مدتها قبل سعی های بسیاری در اصلاح روش تخمه خوردن من کرده بودند که بی نتیجه مانده بود در نهایت به من می گفتند مثل جاهلهای زمان شاه تخمه می خورم.
پس از دریافت بسته ام روی تخت دراز کشیده و در نهایت حس جاهلی شروع به خوردن تخمه ها کردم؛ آن هم در آزادی مطلق.
این همه ماجرا نبود چرا که برایم دلمه و حلوا هم پخته و فرستاده بودند که در توصیف آن فقط می توانم بگویم: عشق و دیگر هیچ.
به نظر شما یک ساک بزرگ مسافری پر از تنقلات و سبزی های مخصوص آش و قرمه سبزی و غیره آن هم در خارج از کشور چه معنایی جز عشق می تواند داشته باشد، آن هم در حالی که ۶ ماه است آش رشته نخورده ام.
باز هم می گویم: عشق و دیگر هیچ.